.

 

 

.

سلام  حال شما خوبه؟  بعد مدت ها رغبت نوشتن اومد ، راستش  تمام  حسم شده  بود سکوت! اونم از نوع دست زیر  چانه !! انرژی نوشتن نداشتم  و به دوستان وبلاگی ام سر می زدم امـا در سکوت ! تا همین  امروز که دو تا پست دوستانم بدجور انگیزه ی نوشتن بهم داد که باعث شد اون پست تاریخی  یه خطی  رو بذارم  !

آنی خانم بازی یک وبلاگی ای انجام دادند از اون بازی های جذابی  که آدم حس خود بزرگ بینی و غرورش بروز می کنه اول از همه دنبال رد پایی از اسم خودش در اون بازی می گرده  و کلی کیفور میشه  ولی مثل این که در این دنیای مجازی تا  وبلاگت بروز باشه » دوست» هستی!:-)راستش تو لینک هایی که معرفی کردن اول ِ کار گشتم وبلاگ من رو هم معرفی کردند؟ (آیکون خیلی خاطر وبلاگ خودمو می خوام)در کمال نا امیدی موس بالا پایین کردن اسم خودم رو ندیدم  پیش خودم گفتم حتما ادامه مطلبی چیزی داره شاید مثل بازی یک دانشجوی زپشکی سریالی باشه ! تا انتهای  پست که خوندم متوجه شدم بازی به این شکل بوده که 6 تا از لینک های دلخواه که معرفی کردن نخیر الکی دلمو خوش نکنم ، راستش خیلی ناراحت شدم ، گفتم اااااااااااای روزگاااااااااااار…اصلا صحبت غرور و خودبزرگ بینی و اینا نیست صحبت رفاقتـه! گفتم خب! خواننده های وبلاگشون زیاد بوده و اون ها باید 6 تا رو معرفی می کردند که در این شرایط آدم حاضرین رو معرفی  می کنه دیگه طبیعتا ! بازی یکی دیگه از دوستانم که رو رفتم خوندم ؛  وبلاگی که هیچ وقت بخاطر این که به وبلاگم بیاد به وبش سر نزدم همیشه خوندنش عشقی بوده و از سر دل ! (بین اون همه وبلاگی که یه زمانی دوران وبلاگ بازی من می خونم پیدا می شد وبلاگ هایی که صرفا چون اون ها می اومدند از روی احترام من بهشون سر می زدم) گفتم خب این یکی دیگه کل نظر گذاراش بیشتر از هفت هشت تا دیگه نبود این یکی حتما وبلاگ منو معرفی کرده ، ولی … اصلا شاید منطقی نباشه این ناراحتی ،شاید یکی پیش خودش بگه تو که دوستای وبلاگی تو گذاشتی رفتی این همه  مدت یه کامنت هم واسشون نذاشتی چه انتظاری داری و … ولی دلـه دیگه! می گیره،  میشکنه  ، تنگ میشه ، و فراموش می کنه

بگذرم

کلی از چیز های خوب می تونم بگم از ترمی که گذشت از تجربه های خوبم و و و و

در راستای همون دست زیر چانه و اینها فقط میگم این ترم معدلم به شکل خیلی خوشگلی بالا رفت و مامان بابا رو خوشحال نمود و روند پیشرفت تحصیلی  قول یک لپ تاپ  را تا یک ماه آینده برایمان گرفت!

در ترم جدید در شهر دانشجوییم به خونه ی جدید اسباب کشی کردم .

امروز آخرین جمعه ی سال 1389  در حالی که خوابم میاد می خوام بگم که خیلییییییییییییییییییی دلم براتون تنگ شده بود .

پرچونگی نکنم بهتره  و می خوام بگم عیدتون هم مبارک باشهههههههههههههههههههتقدیم به شما

 

 

 

پ.ن/ میدونم وردپرس فیلتره و بزودی باید کوچ کنم!:||||| در با حوصله ترین فرصت حتما:)