.






 ای مرغک اسیر که در باغی دوردست می خوانی ، زمستان است .

این باغستان بزرگ را نمی بینی که در زیر شلاق های بی رحم این جلاد ، از وحشت سکوت کرده است .



 این  عکس بالایی  به نظرم تصویری ازخود زندگیه ! 



میگن تا بدست آوردن چیزی واست سخت نباشه برات عزیز نیست.


پس سعی کن مشکل الوصول باشی تا عزیزالوجود بشی!

قضیه وبلاگ و اینترنت ما هم همینه! مدت مدیدی ست که ما رؤیای پست گذاشتن در وبلاگمان را می پروراندیم.  الان فکر نکنین دارم مظلوم نمایی می کنم!
تا ما لپ تاپ نداشته باشیم همش همین بساطه.
همین پست از سه تا سیستم عبور کرده تا به عمل اومده .
میگم ما جوان های ایرانی چند تفریح سالم داریم که اون یکیش هم پولی باشه ؟ جدا ً اینترنتی که من استفاده می کنم پاک پاکه !

نتیجه این که قلمم جنبش هایی از خودش نشون داد منتها آب برای شنا کردن نداشت .


می خواستم راجع به مرگ ِ هنرمند قدیمی مرضیه خانم بنویسم و این که چرا تو این سی سال مرضیه وار و هایده وار و دلکش وار دیده نشده..
می خواستم درباره ی سیلی که اتاق دانشجویی حقیرم را گرفتار کرد بنویسم .
می خواستم از همکلاسی بی معرفت بنویسم
می خواستم درد و دل هامو بنویسم

ولی انشام نمیاد

از اول شروع می کنم

 

 

1

2

 

3

 

سلام

دو ماه گذشت از شروع ترم

ابی می خونه

تو ای تنهای معصومم چه درد آور سفر کردی
چنان در خود فرو مردی که من دیدم خود دردی
تو ای با دشمن من دوست صداقت را سپر کردی
چه آسان گم شدی در خود چه دردآور سفر کردی
 
 

بعضی ها چه راحت معرفت ، انسانیت و صداقت رو زیرپا میذارند.





.

.


 اشکال نداره ، من یاد بگیرم که راحت اعتماد نکنم ،  با هر کس به اندازه ی شعورش برخورد کنم . همه مثل من نگه داشتن احترام و برادری براشون اولویت نیست …
.
.

 

.
.

 وقتی خسته و کوفته از در دانشگاهت بیرون می آیی با یک پل هوایی مواجه می شوی ، وقتی پله ها را یکی یکی غرغرزنان لگدمال ِ قدم های خسته ات   کردی و به بالای پل رسیدی با یک صحنه ی دانشجو-خر-کن روبرو می شوی . از این سر پل که به سر دیگرش خیره  شوی  ، اگر هوا آفتابی باشد یک دریای آرام ِ آبیِ ملیح می بینی که به رویت  لبخند می زند ، اگر هم هوا پاییزی باشد موج های دریای طوسی رنگ ، از دور رقصان رقصان به طرفت می آیند ، گونه هایت را به آرامی می بوسند و  در گوشت می گویند مثـل ِ همیشه زندگی زیباست … خر شدن به این سادگی ! دریا می گویدت عزیزم اگر آدم های اطرافت نازیبا هستند تو می توانی زیبا بمانی همان طور که من با این وسعت سطحی که بسترم را در آن پهن کرده ام و خود را در تماس با آن قرار داده ام هنوز با زیبایی و قدرت هر چه تمام تر، آسمان و انسان در من می تازد…
چقدر ادبی شد !   بله دوستان ! درست متوجه شدید .  الان پز دادم که دانشگاه مون view  ش رو به دریاست !   البته  همه ی دانشجوهایی  که از روی پل رد میشن با دیدن این صحنه  خر نمی شوند ، عده ای تند تند و با قدم های کوبنده سریع پل رو در می نوردند تا زودتر سوار ِ تاکسی بشن و زودتر به خونه برسن .. عده ای اینقدر سرگرم ِ حرف های چندر غاز خودشون و بغل دستی شون میشن  که حتی رد شدن از روی هوا و  خیابون رو حس نمی کنند ! عده ای هم دل رو به دریا می زنند ، باز به هوای این که زودتر برسند  از خیر پل و پلـّه هاش می گذرند مستقیم از میان خیابان  و ماشین های سریع و خشن عبور می کنند به این هوا که بخت همیشه یار ماست …!
شبیه قصه ء زندگی آدم ها شد این قصه ی پل ! آیکون فیلسوف بازی!   

  چقدر سخت میشه وقتی خط کش دیگرون به خط کش تو شباهت نداشته باشه و پیاپی با خط کش خودت راه بری و کم نیاری و زمینش نذاری !
 

شاید شما از این حرفای سر بست من چیزی سر در نیارین ولی یه عادت بدی که دارم از تشریح مستقیم اون چه که برمن گذشته بیزرام و عموما ً نتیجه گیری هامو می نویسم تا شرح وقایع!
 و اما درباره ی  سیلی که اتاق حقیر من رو گرفتار خودش کرد …!  همه چی از آنجایی شروع شد که با دلی خوش یا شاید سر خوش از نونوار کردن و گذراندن تعطیلات آمدیم به شهر و خانه  ی دانشجویی مان !  در اتاقمو که وا کردم دیدم چی می بینی  اتاقمو  آب گرفته  !    اولین چیزی که صدا کردم  و سرم رو براش کوبوندم  کتاب اطلس نتر نازنینم بود که زیر شرشر ِ باران رفته بود .  الان انکشت می زنم به جلد کتابم ، مقواش فرو میره !    خلاصه با کلی دردسر با تشت و طی کف اتاقو از آب خالی کردم و  فرشم بردم پایین .. کوزت قد من کار نکرده تو این خونه ی دانشجویی !    والله ! دلیلش هم سهل انگاری یکی از همسایه ها های گل و گلاب بود که رفته بود سقف و دریچه رو کامل نبسته

اشکال نداره آدم با این تجربه ها بزرگ میشه ! مگه نه ؟!

یه دفعه هم داشتم از خیابون رد می شدم که  ناگهان حس نمودم یک عدد شاهزاده ی سوار بر موتور ِ سفید پرید به سمت شکمم ! من را می بینی  گفتم تمام شد! بیمارستان  سلام !   که این شاهزاده ی ما زرنگی نمود فرمانش رو جوری پیچاند که ما جان سالم بدر بردیم فقط دستمان کمی کوفته شد ! این شازده ی بی خیال هم نگفت ایستی کند و کمی دلداریمان دهد و عذرخواهی  ای چیزی ! همین جوری راهش را کشید و رفت بی معرفت !  شانس داشتم اسمم شانس-علی میشد!


بهم می چسبه از خاطره هام تو ییلاق حرف می زنم . 


پس شما و اینم خاطره نوشت:ِ



تابستون که ییلاق بودیم هر روز به بهانه ی فوتبال هم شده بابچه های فامیل همه با هم دسته جمعی  به ییلاق مجاور میرفتیم. توراه برگشت ازفوتبال کنسرت ابی با هنرنمایی اشکان درمیان جنگل برگزارمیشد! از بین سبزه ها و درخت ها  خسته و کوفته انگار که از جنگ برگشته باشیم ، همراه پسر عموم نفس نفس زنان تا ته مجرای صدا  ، بلند بلند می خوندیم ؛

وقتی دلــــگیری  و تنهــــا ، غربت ِ تمــــــــام ِ دنیــــــا از دریــــچه ی قشنگ ِ چشم ِ روشنــــت می بــــاره …!
وقتی دلــــگیری  و تنهــــا ، غربت تمــــــــام ِ دنیــــــا از دریــــچه ی قشنگ ِ چشم ِ روشنــــت می بــــاره …!
حرفی داری روی لب هات ، اگه آه ِ سینه سوز ِ ، اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه !  تو بگو به این  شکسته ، غصه های بی کسی تو ، اضطراب و نگرانیت ، حرف های دلواپسیت رو…!
همین پسر عموم که اینجا سر می زنه   بیشتر  شعرهای ابی رو می خوند..حافظه ی خوبش همیشه بکارمون می اومد و البته سیستم آگوستیک جنگل …. یاد سادگی هم آوازی با پسر عموم میفتم حس خوبی پیدا می کنم ..واسم مهم نبود که صدای نازیبای خودم رو موقع آواز خوندن اطرافیانم بشنون…انگار درخت ها آدم ها رو خاکی می کنند . آخه من از آواز خوندن تو جمع متنفرم ، اگه کسی به زور ازم بخواد که آوازبخونم انگار که تنبیه ام کرده باشه!
خوش به حال کسی که خالق خاطره ای میشه.

از فتوحات این تابستونم این بود که ترسم رو از اسب کنار گذاشتم و برای نیم ساعت خودم اسب رو روندم.  

در حالی که با یه دستم بچه ی دختر عمومو گرفته بودم با دست دیگه ام افسار اسب یه دور برگردون هم زدم بااسب ِ پسر عموم!   حالا دلیل ترسم از این اسب ِ پسر عموم چی بود ؟ چون یکی از عموهام که برای اولین بار خواسته بود سوار این اسب بشه اسب انداخته بودش . پسرعموهای من هم از افتادنش  فیلم گرفته بودند   این اسب   ، عموی من رو  با اون همه کوله باری از تجربه ی اسب سواری  انداخت .  پیش خودم گفتم حتما من را قورت میدهد . پسر عموم هم از لجبازی های اسبش که بار ها جفتک انداخته و خوب سواری نمیده و فقظ 4 سالش هست گفته بود با وجود همه ی این موانع (!) برای من روندن این اسب از فتوحات محسوب میشه .

.


پ.ن. :
.

  
.


به کدام ملت است این؟
به کدام مذهب است این؟
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی …؟!!!
این شعر رو مرضیه خانم خوندند ، این پی نوشت برای این که از ایشون یادی کنم. خدا بیامرزتش .

.


به دانشجوی پزشکی عزیزم :

راجع به پست قبلی گاهی زیادی دلنازک می شم . شما ببخش


چند روز پیش  من و هم خونه ایم  داشتیم با هم  می گفتیم که  چقدر این پاپیون آدم خاصیه ،  خیلی جذاب می نویسه  وبلاگش خوندنیه و از این حرفا !

که بعدش هم خونه ایم رو کرد به من  گفت وبلاگت واسم جذاب نیست اگه نمیشناختمت به وبت سر نمی زدم


ب. ن :

دیدن این شکلک ها برای من مفرح المزاج هستند. امیدوارم براتون اعصاب خوردکن نباشه !

البته نظر شما  مخاطبین محترم ِ ژوژمان ِ که اهمیت داره .

اگه به نظرتون با تیپ نوشته هام جور نمیاد بگین ژوژمان تو این کاره نیستی! 


عکس نو شت = تعجب نوشت :
.