.

ای مرغک اسیر که در باغی دوردست می خوانی ، زمستان است .
این باغستان بزرگ را نمی بینی که در زیر شلاق های بی رحم این جلاد ، از وحشت سکوت کرده است .
این عکس بالایی به نظرم تصویری ازخود زندگیه ! ![]()
میگن تا بدست آوردن چیزی واست سخت نباشه برات عزیز نیست.
پس سعی کن مشکل الوصول باشی تا عزیزالوجود بشی! ![]()
قضیه وبلاگ و اینترنت ما هم همینه! مدت مدیدی ست که ما رؤیای پست گذاشتن در وبلاگمان را می پروراندیم.
الان فکر نکنین دارم مظلوم نمایی می کنم!![]()
تا ما لپ تاپ نداشته باشیم همش همین بساطه. ![]()
همین پست از سه تا سیستم عبور کرده تا به عمل اومده . ![]()
میگم ما جوان های ایرانی چند تفریح سالم داریم که اون یکیش هم پولی باشه ؟ جدا ً اینترنتی که من استفاده می کنم پاک پاکه !![]()
نتیجه این که قلمم جنبش هایی از خودش نشون داد منتها آب برای شنا کردن نداشت .![]()
می خواستم راجع به مرگ ِ هنرمند قدیمی مرضیه خانم بنویسم و این که چرا تو این سی سال مرضیه وار و هایده وار و دلکش وار دیده نشده..
می خواستم درباره ی سیلی که اتاق دانشجویی حقیرم را گرفتار کرد بنویسم .
می خواستم از همکلاسی بی معرفت بنویسم
می خواستم درد و دل هامو بنویسم
ولی انشام نمیاد
از اول شروع می کنم
1
2
3
سلام ![]()
دو ماه گذشت از شروع ترم ![]()
ابی می خونه
تو ای تنهای معصومم چه درد آور سفر کردی
چنان در خود فرو مردی که من دیدم خود دردی
تو ای با دشمن من دوست صداقت را سپر کردی
چه آسان گم شدی در خود چه دردآور سفر کردی
بعضی ها چه راحت معرفت ، انسانیت و صداقت رو زیرپا میذارند.
.
.
اشکال نداره ، من یاد بگیرم که راحت اعتماد نکنم ، با هر کس به اندازه ی شعورش برخورد کنم . همه مثل من نگه داشتن احترام و برادری براشون اولویت نیست …
.
.

.
.
وقتی خسته و کوفته از در دانشگاهت بیرون می آیی با یک پل هوایی مواجه می شوی ، وقتی پله ها را یکی یکی غرغرزنان لگدمال ِ قدم های خسته ات کردی و به بالای پل رسیدی با یک صحنه ی دانشجو-خر-کن روبرو می شوی . از این سر پل که به سر دیگرش خیره شوی ، اگر هوا آفتابی باشد یک دریای آرام ِ آبیِ ملیح می بینی که به رویت لبخند می زند ، اگر هم هوا پاییزی باشد موج های دریای طوسی رنگ ، از دور رقصان رقصان به طرفت می آیند ، گونه هایت را به آرامی می بوسند و در گوشت می گویند مثـل ِ همیشه زندگی زیباست … خر شدن به این سادگی ! دریا می گویدت عزیزم اگر آدم های اطرافت نازیبا هستند تو می توانی زیبا بمانی همان طور که من با این وسعت سطحی که بسترم را در آن پهن کرده ام و خود را در تماس با آن قرار داده ام هنوز با زیبایی و قدرت هر چه تمام تر، آسمان و انسان در من می تازد…
چقدر ادبی شد !
بله دوستان ! درست متوجه شدید . الان پز دادم که دانشگاه مون view ش رو به دریاست !
البته همه ی دانشجوهایی که از روی پل رد میشن با دیدن این صحنه خر نمی شوند ، عده ای تند تند و با قدم های کوبنده سریع پل رو در می نوردند تا زودتر سوار ِ تاکسی بشن و زودتر به خونه برسن .. عده ای اینقدر سرگرم ِ حرف های چندر غاز خودشون و بغل دستی شون میشن که حتی رد شدن از روی هوا و خیابون رو حس نمی کنند ! عده ای هم دل رو به دریا می زنند ، باز به هوای این که زودتر برسند از خیر پل و پلـّه هاش می گذرند مستقیم از میان خیابان و ماشین های سریع و خشن عبور می کنند به این هوا که بخت همیشه یار ماست …!
شبیه قصه ء زندگی آدم ها شد این قصه ی پل ! آیکون فیلسوف بازی! ![]()
چقدر سخت میشه وقتی خط کش دیگرون به خط کش تو شباهت نداشته باشه و پیاپی با خط کش خودت راه بری و کم نیاری و زمینش نذاری ! ![]()
شاید شما از این حرفای سر بست من چیزی سر در نیارین ولی یه عادت بدی که دارم از تشریح مستقیم اون چه که برمن گذشته بیزرام و عموما ً نتیجه گیری هامو می نویسم تا شرح وقایع!
و اما درباره ی سیلی که اتاق حقیر من رو گرفتار خودش کرد …! همه چی از آنجایی شروع شد که با دلی خوش یا شاید سر خوش از نونوار کردن و گذراندن تعطیلات آمدیم به شهر و خانه ی دانشجویی مان ! در اتاقمو که وا کردم دیدم چی می بینی اتاقمو آب گرفته !
اولین چیزی که صدا کردم و سرم رو براش کوبوندم کتاب اطلس نتر نازنینم بود که زیر شرشر ِ باران رفته بود .
الان انکشت می زنم به جلد کتابم ، مقواش فرو میره !
خلاصه با کلی دردسر با تشت و طی کف اتاقو از آب خالی کردم و فرشم بردم پایین .. کوزت قد من کار نکرده تو این خونه ی دانشجویی !
والله ! دلیلش هم سهل انگاری یکی از همسایه ها های گل و گلاب بود که رفته بود سقف و دریچه رو کامل نبسته ![]()
اشکال نداره آدم با این تجربه ها بزرگ میشه ! مگه نه ؟! ![]()
یه دفعه هم داشتم از خیابون رد می شدم که ناگهان حس نمودم یک عدد شاهزاده ی سوار بر موتور ِ سفید پرید به سمت شکمم !
من را می بینی گفتم تمام شد!
بیمارستان سلام !
که این شاهزاده ی ما زرنگی نمود فرمانش رو جوری پیچاند که ما جان سالم بدر بردیم فقط دستمان کمی کوفته شد ! این شازده ی بی خیال هم نگفت ایستی کند و کمی دلداریمان دهد و عذرخواهی ای چیزی !
همین جوری راهش را کشید و رفت بی معرفت ! شانس داشتم اسمم شانس-علی میشد!
بهم می چسبه از خاطره هام تو ییلاق حرف می زنم . ![]()
پس شما و اینم خاطره نوشت:ِ![]()
تابستون که ییلاق بودیم هر روز به بهانه ی فوتبال هم شده بابچه های فامیل همه با هم دسته جمعی به ییلاق مجاور میرفتیم. توراه برگشت ازفوتبال کنسرت ابی با هنرنمایی اشکان درمیان جنگل برگزارمیشد!
از بین سبزه ها و درخت ها خسته و کوفته انگار که از جنگ برگشته باشیم ، همراه پسر عموم نفس نفس زنان تا ته مجرای صدا ، بلند بلند می خوندیم ؛
وقتی دلــــگیری و تنهــــا ، غربت ِ تمــــــــام ِ دنیــــــا از دریــــچه ی قشنگ ِ چشم ِ روشنــــت می بــــاره …!
وقتی دلــــگیری و تنهــــا ، غربت تمــــــــام ِ دنیــــــا از دریــــچه ی قشنگ ِ چشم ِ روشنــــت می بــــاره …!
حرفی داری روی لب هات ، اگه آه ِ سینه سوز ِ ، اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه ! تو بگو به این شکسته ، غصه های بی کسی تو ، اضطراب و نگرانیت ، حرف های دلواپسیت رو…!
همین پسر عموم که اینجا سر می زنه بیشتر شعرهای ابی رو می خوند..حافظه ی خوبش همیشه بکارمون می اومد و البته سیستم آگوستیک جنگل …. یاد سادگی هم آوازی با پسر عموم میفتم حس خوبی پیدا می کنم ..واسم مهم نبود که صدای نازیبای خودم رو موقع آواز خوندن اطرافیانم بشنون…انگار درخت ها آدم ها رو خاکی می کنند . آخه من از آواز خوندن تو جمع متنفرم ، اگه کسی به زور ازم بخواد که آوازبخونم انگار که تنبیه ام کرده باشه!
خوش به حال کسی که خالق خاطره ای میشه. ![]()
از فتوحات این تابستونم این بود که ترسم رو از اسب کنار گذاشتم و برای نیم ساعت خودم اسب رو روندم.
در حالی که با یه دستم بچه ی دختر عمومو گرفته بودم با دست دیگه ام افسار اسب یه دور برگردون هم زدم بااسب ِ پسر عموم!
حالا دلیل ترسم از این اسب ِ پسر عموم چی بود ؟ چون یکی از عموهام که برای اولین بار خواسته بود سوار این اسب بشه اسب انداخته بودش . پسرعموهای من هم از افتادنش فیلم گرفته بودند
این اسب ، عموی من رو با اون همه کوله باری از تجربه ی اسب سواری انداخت .
پیش خودم گفتم حتما من را قورت میدهد .
پسر عموم هم از لجبازی های اسبش که بار ها جفتک انداخته و خوب سواری نمیده و فقظ 4 سالش هست گفته بود با وجود همه ی این موانع (!) برای من روندن این اسب از فتوحات محسوب میشه . ![]()
.
پ.ن. :
.

.
به کدام ملت است این؟
به کدام مذهب است این؟
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی …؟!!!
این شعر رو مرضیه خانم خوندند ، این پی نوشت برای این که از ایشون یادی کنم. خدا بیامرزتش .
.
به دانشجوی پزشکی عزیزم : ![]()
راجع به پست قبلی گاهی زیادی دلنازک می شم . شما ببخش ![]()
چند روز پیش من و هم خونه ایم داشتیم با هم می گفتیم که چقدر این پاپیون آدم خاصیه ، خیلی جذاب می نویسه وبلاگش خوندنیه و از این حرفا !
که بعدش هم خونه ایم رو کرد به من گفت وبلاگت واسم جذاب نیست اگه نمیشناختمت به وبت سر نمی زدم ![]()
ب. ن :
دیدن این شکلک ها برای من مفرح المزاج هستند. امیدوارم براتون اعصاب خوردکن نباشه !
البته نظر شما مخاطبین محترم ِ ژوژمان ِ که اهمیت داره .
اگه به نظرتون با تیپ نوشته هام جور نمیاد بگین ژوژمان تو این کاره نیستی! ![]()
عکس نو شت = تعجب نوشت :
.





27 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
اکتبر 30, 2010 در 6:11 ب.ظ.
baran
salaaaaaaam
خوبی؟؟؟
ای وای من نپرسیدم چقدر درس خوندی می خونی ایا؟
واقعا خونتو سیل برداشته بود؟؟؟؟
خیلی بد شده که الهیی من بمیرم برات که کوزت شدی!!!!:دی
می دونستی من عاشق اهنگای ابی هستم!
خیلی محشرن
و همچنین عاشق اسب!
موتوریم خدا رحم کرده هااا صدقه یادت نره
قربونت برم بهت اس می دم
تازه من وبلاگتو خیلی دوست دارم بر خلاف دوسست که گفت جذاب نیست
من وبلاگتو دوست دارم برام جذابه
———————————————————————————————————————-
سلاااااااااااام
(
)
ممنون که یادآور شدی !
باران جووووووووونم
کجایی خبری ازت نیست ؟
قرارمون یادت رفت ؟
ایشالله از این به بعد هم من و هم تو بیشتر جدی بگیریم قرارمونو ! راستش یه دو روزی هست خیلی وقتمو تلف کردم ! درس نخوندم !
خونه ! نه اتاقمو ! اونم بین سه تا اتاق خواب فقط اتاق خواب منو!
خدا بگم چیکار کنه اونی که رفت بالا باز گذاشت در رو ! اسیر شدم ! حالا فرش شستن و تمیز و نظافت کف اتاقم که کلی وقت گرفت به کنار کلی کتاب های نازنینم خراب شدن
کتاب اطلس نترم ! کتاب شعر فروغ ! مجله های چلچراغم.گواهی تحصیل دیپلم !:((
آه خدا (آیکون چی بگم مادر
خدا نکنه عزیزم ! :× ایشالله در آینده از کوزتی به سیندرلایی برسم ! [زبان]
منم همین طور ! آرشیو کامل ابی رو پسرعموم بهم داده اکثرشو گوش دادم !
صدقه ؟! حتما
قربون محبتت برم باران گلم .. تو لطف داری ! [قلب] بوس هوارتااا
khoshhalam va bese eftekhare mane ke webamo donbal mikoni :*
اکتبر 30, 2010 در 7:22 ب.ظ.
دیادیا بوریا
سلام دوست عزیز
وبلاگتون برای من یکی که جذابه
اون پل رو هم خیلی می خوام ببینم تا با حس شاعرانه اش اشنا بشم
در ضمن همیشه هم از اسب سواری می ترسیدم
—————————————————————————————————
سلااااام به دکتر بابک عزیـــــــــز
خوشحالم از این بابت ! باعث افتخار منه !
کلا َ شهر ما از این پل ها زیاد داره ! از اون رمانتیک تررش پل وسط شهره ! کلی جاذبه داره ! جالبه ماشین ها با بوق و دودشون از رو پل رد میشن اگه راننده سرشو بچرخونه وسعت دریا رو از نزدیک می بینه ! صبحا هم که کلی صفا داره رو پل به پرنده ها دون می دن قاپیدن و جهش پرنده ها برای گرفتن دونه هایی که به هوا پرتاب میشه دیدنیه !
من هم از رانندگی می ترسم ! به هر حال ترس الکی باید یه روزی ریخته شه !
این پلی که گفتم از رو رودخونه رد میشه هم واسه عبور و مرور وسایل نقلیه است هم مردم ! به نظر من زیبا ترین مکان شهر دانشجویی من ! از این ور دریا از اون رود خونه از اون جنگل از اون خیابنون و زندگی ماشینی!!
صدای رفت و آمد آب با صدای بوق ماشین ها قاطی میشه !
اکتبر 30, 2010 در 7:29 ب.ظ.
هارمونی
سلام، خوب هستید؟
چه جمله جالبی «خوش به حال کسی که خالق خاطره ای میشه»، ببینم کپیرایت که نداره؟! راستی عکس تعجب نوشتتون هم فتوشاپیه! اما چرا این همه شکلک؟!! آدم رو یاد صحنههای فیلم «پارک ژوراسیک» میندازه!
———————————————————————————————————-
سلام

ممنون
نه خودم گویند شم ! حالا بعدش یه جملات دیگه ای هم گفته بودم در ارتباط با این جمله که سانسور شد !
نمیدونم! شاید ! به هر حال این که همچین نگاهی وجور داره قابل انکار نیست !
قشنـــــــــگ زدین تو ذوقما !ا
اکتبر 30, 2010 در 9:39 ب.ظ.
هارمونی
به خاطر شکلک ها؟!
————————————————————————————————–
bale khob
اکتبر 30, 2010 در 9:50 ب.ظ.
هارمونی
سه تا جایزه اسکار گرفته هاااا!
——————————————————————————————————
خوب حالا چون اسکار گرفته نباید تو ذوقم بخوره ؟!
اکتبر 30, 2010 در 11:39 ب.ظ.
هارمونی
یعنی میدونید بد نیستا… آدم رو یاد اخبار ناشنوایان هم میندازه!
———————————————————————————————————————
میدونم ! منظورتون این بود یکم در تعداد شکلک ها زیاده روی کردم !
تشبیه بسی جالبـی نمودید .
اکتبر 30, 2010 در 11:53 ب.ظ.
یک دانشجوی اقتصادی
سلام
میگم یه لپ تاب براتون واجب شد که بخرین..خسیس بازی درنیارین……
ها این عکس سومی بسی زیبا بود…
ابی….
حالا بستگی داره که اسبش چطور اخلاقی داشته باشه..
شاهکار کردین به نوعی…
————————————————————————————————–
سلام
صحبت خسیس بازی نیست! باباجان فعلا َ صلاح نمیدانند ما در شهر غریب لپ تاب داشته باشیم ![ناراحت]
ابی سه نقطه چی ؟ خوب هر کسی یه سلیقه ی موسیقیایی داره ![زبان] شما که از احمدی نژاد طرفدارری می کردید لابد باید به ابی فحش بدین !
[cheshmak] البته اگه اشتباه فکر می کنم بگید .
بله ! رو اسب باربری کارگر هیزم شکنمون خیلی راحت تر نشستم ! [زبان]
منظورتون از شاهکار لابد سوار شدن اسب یاغی پسر عمومه دیگه ؟[نیشخند] ممنـــــــــون از اعتماد به نفسی که دا دین . [لبخند]
اکتبر 31, 2010 در 9:00 ق.ظ.
آنی
سلام
مجبوری اینقدر دیر به دیر بیای که پست به این طویلی بنویسی
من که از اسم وبلاگت خوشم میاد
کاش حالا این ابی سالهای سال زنده باشه
واقعا حیفه
پس ییلاق حسابی خوش گذشته..من از خر سواری هم می ترسم چه برسه به اسب
یکی از آشنایان پیست داره هر چی میگه بیان سوارکاری یاد بگیرین افتخاری ما نمی ریم
خوش بگذره
مواظب باشین دیگه سیل راه نیوفته یکبار تجربه بسه
—————————————————————————————————————-
سلام آنی خانم خوبین؟



..
من که گفتم چرا آپم دیر شد، به اینترنت دسترسی نداشتم !
من نه لپ تاپ دارم اینجا نه کامپیوتر !!
خب دوستان اگه دوست داشته باشن می تونن سریالی بخونن این پستو !
فقط از اسمش ؟ !
بعلـــــــــــــــه

چه جورم خوش گذشت کنار جوانان ترگل فامیل
جدا َ ؟ کاش ما یکی از این آشناها داشتیم . سوارکاری مجانی !


ببینین من هم از رانندگی می ترسم ولی به هر حال یه بار این ترس الکی باید بریزه !
ممنون
مواظب چی باشم ؟!!
من که نمی تونم مواظب پشت بوم باشم هر کی رفت بالا نظارت کنم به باز نموندن دریچه هر چند که در عمرم نرفتم اون بالا اصلا اون دریچه رو ندیدم ! تازه همیشه هم که نیستم ، کسایی که میرن رو سقف باید دریچه رو سفت ببندن !!


واقعـــــــــــــــا همین یکبار بســم بود !
مممنون که باوجود طولانی بودن وقت گذاشتین خوندین چقدرجواب من طولانی شد
اکتبر 31, 2010 در 3:12 ب.ظ.
یک دانشجوی اقتصادی
ها …ما کی گفته بودیم طرفداشیم؟
اسب باربر که همه می تون سوارشن..شوخی کردم..اونم کار هرکسی نیست…
چرا صلاح نمی دونن؟..عجب قوانینی وضع کردن براتون…
اکتبر 31, 2010 در 3:35 ب.ظ.
ربولی حسن کور
سلام
چه عجب و چه طولانی
حقیقتو بگم من که حالشو نکردم تا آخرش بخونم!
من این پی نوشتو با دکلمه داریوش شنیده بودم مطمئنین مرضیه هم خونده؟ آخه من نشنیدم
———————————————————————————————————————
سلام
هر دفعه اینو می گم دوباره انجامش میدم !
آخه وقتی حس حرف میاد یهو با هم میاد ! گازشو می گیرم تا آخر !!
مطمئنم مرضیه بود چون بابام از داریوش خیلی بدش میاد ! 
تا من باشمو دیگه طولانی ننویسم !
ولی آدم بشو نیستم که ! !
والله من و بابام تو ماشین بودیم بابام داشت رانندگی می کرد تازشم این آهنگ مرضیه رو با کلی عشق و حال هم داشتیم گوش میدادیم ! !
اکتبر 31, 2010 در 6:24 ب.ظ.
اشکان
سلااااااااااااااااام بر دخترعموی عزیزم.دلمان تنگ شدیه… وای سارا چه اتفاقاتی افتاده خبر نداشتیام. کلی خنده نومودیم. جریان آب گرفتگی خونه و موتوری رو واقعا جالب نوشتی.در مورد ابی هم باید بگم آی جوووووووووووووووووووووون….
وای سارا مرسی واسه خاطرات ییلاقت واقعا آدم رو یاد روزای خوبی میندازی. قشنگ یادمه تنها کسی هم میگفت بخون تو بودی. بعد ییلاق کلی اعتماد به نفس پیدا کردم.دیگه میگن صدات بده گوش نمیدم.(آیکون خنده)بازم ممنووووون واسه این خاطره ات
و باز هم درمورد ابی همچنان و همیشه آقای صداست و به قول خودش زنده باشین هزار سااااااااااال من و این رفقا هم واستون بخونیم.
————————————————————————————————————-
سلام بر پسرعموی گلم..دل ما هم
به هر حال ظرفیت آدم ها با هم توفیر داره!
همه خوبن ؟ ؟ ؟ بچه ها رو میگم!
گفتم بخون حالا بچه هامونو اذیت نکنی
شوخی کردماااا..ناراحت نشی!:-|

خواهش می کنم خاطرات خودتونه!:-) یعنی خودتون خالقش بودین
زنده باشی ایشالله
اکتبر 31, 2010 در 7:13 ب.ظ.
صحرا
سلام سارای من.خوبییی؟
واییی دوست دارم اون همکلاسیتو خفه کنم:|||
آخی غصه کتابتو نخور دیگه ولی به همسایت حتما بگو تا دیگه تکرار نشه
چقد عکس دومیت خوکشله.سیویدمش:)
بووووووووس
اکتبر 31, 2010 در 7:16 ب.ظ.
صحرا
راستی من این شکلکارو دوس داااارم.دلم میخواد همش نگاشون کنم خیلی باحالن
)
اکتبر 31, 2010 در 7:43 ب.ظ.
پاپيون
من اينجا بودم آنوقت دو نفر همخانهاي داشتند در مورد من صحبت ميكردند؟ اصلاً كلاً به من لطف داريد شما!
البته دوستتان به شما هم كملطفي كرده!
سبز باشي ژوژومان عزيز
اکتبر 31, 2010 در 11:49 ب.ظ.
امیر
سلام
خانم دکتر یعنی شما بقل دستی ندارید در هنگام عبور از پول که اینگونه به دریا مینگری؟
واقعا چه تابستان زیبای!
من واقعا یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که چند صباحی در جایی سرسبز زندگی کنم یک اسب خوشگل چندتایی مرغ و جوجه داشته باشم چند تا هم ببیی و خرگوش در کنارم اوج لذتم اون موقع است (خنده نداره که) میگم شانس آوردیم خانم دکتر کوزت نما که انشاتون نمیومدا
زیبازی شادزی بامازی
———————————————————————————————————
گاهی بغل دستی دارم و گاهی هم نه ! تنوع بیشتر زندگی بهتر
نوامبر 2, 2010 در 7:35 ب.ظ.
دکتر مینا
وای راس می گی این تصویر خود زندگیه………در ضمن وبت خیلی هم قشنگ و جذابه…
نوامبر 3, 2010 در 7:04 ق.ظ.
عذرا
سلاااااااااااااااام ساراجونم
خوش به حالت سارا جون که ویو دانشگاهتون رو به دریاست.من الان دریا دلم خواست.:mrgreen:
آخیییییییییییی سیل اومده بود اتاقت!توی خوابگاه که بودیم یه بار اتاق ما هم سیل اومده بود.شوفاژترکیده بود.:(
خدا رحم کرده ها .مواظب خودت باش آبجی جون.ما همین یه سارا کوچولو رو داریم ها!بوووووووووووس
ایول اسب سواری کردی پس!
وبلاگت برای من که جذابه.
استاندارد دولتی!!!!!!!!! عجبا!!!!!!!!
نوامبر 3, 2010 در 8:20 ق.ظ.
me
سلام سارا جون … خوش به حالت كه همش دريا رو ميبيني … من 6 ماهي ميشه نرفتم كنار دريا انگار چيزي رو گم كردم ! ….
اين شکلک ها هم خيلي باحال ان … منم ميخوامشون …
نوامبر 3, 2010 در 8:23 ق.ظ.
me
حالا اين چه خصوصيي شد كه !!!!!! … عجب ! سر كاريم ها !
——————————————————————————————————————-
خیالت راحت کامنتات واقعا خصوصی بود…فقط برای خودت قابل مشاهده هستش ! مطمئن مطمئن باش (لبخند) همه ی کامنت ها تاییدی هستند تو وبلاگ من ! your dream be bed!
نوامبر 3, 2010 در 4:18 ب.ظ.
يك دانشجوي پزشكي
سلام.خوبي؟اعتماد نسبي سطح داره عزيز.اسب سواري كردي؟چه هيجان انگيز!خواهش مي كنم.راستش من فقط قصدم مزاح بود شما ببخش
———————————————————————————————————
کاش راجع ب سطوح اعتماد نسبی بیشتر توضیح میدادین خانم دکتر:)
نوامبر 3, 2010 در 5:00 ب.ظ.
متین بانو
سلام سارا جونم.
این خونه های دانشجویی مث اینکه همه جا داستان دارن! دلم برای کتابت سوووووووووخت!
ویوی داشنگاهت رو دووووووووووووووووووووس دارم!
نوامبر 4, 2010 در 8:06 ب.ظ.
کلک شید
سلام سارا خانومی از ژوژمان
دلم واسه خودتون و خونتون تنگ شده بود
نوامبر 4, 2010 در 9:40 ب.ظ.
خاله آذر
چه پل هوایی قشنگی….
نوامبر 5, 2010 در 7:53 ب.ظ.
سارا
در باغ بی برگی زادم و
در ثروت فقر غنی گشتم و
از چشمه ی ایمان سیراب شدم و
در هوای دوست داشتن دم زدم و
در آرزوی آزادی سربرداشتم و
در بالای غرور قامت کشیدم و
از طعامم دادند و
از شعر شرابم نوشانددند و
از مهر نوازشم کردند و
«حقیقت» دینم شد و راه رفتنم
و «خیر «حیاتم شد و کار ماندنم .
و «زیبایی » عشقم شد و بهانه ی زیستنم !
نوامبر 6, 2010 در 11:44 ب.ظ.
حامد
سلام
از این مشکل الوصول و عزیز الوجود خوشم اومد !!!
پز دانشگاهتون رو به بهترین شکل ممکن دادید ! هرچند شهر دانشگاهتون کله پزی نداره ولی به دیدن هر روزه این منظره می ارزه !!!
امان از همسایه بی ملاحضه ! ازش خسارت بگیر !
توصیه نوشت : با هرکس به اندازه شعور خودت رفتار کن نه شعور خودش !
—————————————————————————————————————–
شمـــا؟؟ آقا حامد ! شما هستین ؟! خوب چرا اسم خودتونو ننوشتین؟!
در مورد توصیه نوشت هم تا الآن همین کار رو می کردم ! اتفاقا درگیری جدیدی هم که با یه نفر برام پیش اومد سر همین بود که من برای اون شخص احترام زیادی قایل شدم در حالی که شعور طرف پایین تر از نوع برخورد من بود!
نوامبر 7, 2010 در 8:26 ب.ظ.
حامد
من همون حامد رو تایپ کردم ولی صفحه کلید انگلیسی بوده ! شما ببخشید!
نوامبر 10, 2010 در 3:47 ب.ظ.
vahit
خب الان درباره چی باید نظر بدم:

ویوی دانشگاه ، سیل ، تصادف (بلا به دور )،رفاقتای پفکی،ازدواج به سبک دولتی،ییلاق و قشلاق یا چی؟
پس همچون آغازیان اینگونه می آغازیم که » بابا یکی یکی ، دونه دونه ، آخه نمیشه که اینهمه مطلب رو با هم هضم کرد!!!!!»
بعله این وبلاگ پاپیون بس وبلاگ روشنگرانانیه ایه !!!!!!!!!
——————————————————————————————————–
الآن تمام انرژی مثبتت همین بود|-:
مگه من شما رو زور کردم بیای کامنت بذاری
عنکبوت جان الآن فکر کنم دچار سوهاضمه شدی این نظرو گذاشتی نه؟!