شعر» باز باران با ترانه » رو یادتونه ؟ چند سطرشو ؟! میدونین شاعرش کی بوده ؟!

دیروز یادمان صدمین سال تولد شاعر ملی گیلان  » گـلـچـیـن گـیـلانـی » بود . شاعر ِ شعر ِ باز باران  با ترانه ، ترانه ای  که هنوز زمزمه ی خاطره انگیز هر کدوم از ماست. یادمه کلاس چهارم بودم این شعر با موسیقی دل نشینش رو بلند بلند و دوان دوان تو خونه می خوندم . حس نشاطی که از این شعر  می گرفتم هنوز طعمش تو ذهنمه !



باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب  و شیرین

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم ….


*متن کامل این شعر در ادامه ی مطلب آوردم .


مراسم توی سالن اجتماعات بانک صادرات خیابون فرهنگ رشت برگزار شد . بر خلاف انتظار سالن پر بود و حتی جا برای نشستن کم اومد ! توی بخش های مختلف این مراسم «محمد شمس لنگرودی «  شاعر ِ معروف شعرخوانی کرد ، رشید کاکاوند منتقد ادبی هم راجع به شعر باز باران  و گلچین  سخنرانی کرد . یه کلیپ تصویری از هنرمندان گیلانی نشون دادند طوری که کاکاوند  گفت تعداد هنرمندان گیلانی واقعا زیاد بوده و این که من به گیلانی ها حسودیم میشه و کاش گیلانی بودم . خلاصه کلی هندونه زیر بغل ما  ما گیلانی ها گذاشت  که در هیچ شهری برای یادمان یه شاعر چنین جمع بزرگی  ایجاد نمیشه ، و این نشون میده که مردم رشت فرهنگ دوست هستند . بعدش مجری رو صحنه اومد و گفت ما آقای کاکاوند رو شهروند افتخاری گیلان اعلام می کنیم .  از دیوان کامل شعرهای گلچین هم که  با گردآوری کامیار عابدی، تهیه شده بود رونمایی ‌شد.(تا الآن مجموعه شعری از این شاعر منتشر نشده بود! )

یه مستندی هم نشون دادند خیلی جالب بود از مردم عادی تو سطح شهر رشت گزارشی تهیه کرده بودند راجع به گلچین و شعر باز باران پرسیده بودند .

خیلی جالب بود یکی گفت فکر کنم شعر باز باران رو مصطفی رحمان دوست گفته ! یکی گفت فکر کنم گلچین خواننده است .  یه پسر تقریبا جوون هم شعر باز باران رو این جوری خوند :

باز باران  / با ترانه  / با گهر های فراوان / می خورد بر بام خانه / می پریدم توی چاله 

این یادمان یه سورپرایز داشت اون هم نمایش فیلمی بود که » هـوشـنـگ ابـتـهـاج » ، از پسرخاله ش  یعنی  گلچین گیلانی  تو خونه اش تو لندن گرفته بود! فیلم برای 50 سال پیش بود .

بعدش هم موسیقی اجرا شد تک نوازی پیانو ، رشتی ها هم آماده بشکن. همین که آهنگ ریتم شاد پیدا می کرد دست و بشکن براه می افتاد . در آخر هم یه پذیرایی خوب و ساده انجام شد شیرینی و اب میوه + 50 %  تخفیف خرید کتاب گلچین .

یه حرفی هم من از این و اون شنیدم قرار بر این بوده این یادمان 4 ساعته باشه  و گروه موسیقی سنتی آقای عشقی که تو رشت معروف و محبوب هستن اجرایی داشته باشن متأسفانه مسئولین ِ ارزش های ِ انقلـاب به مردم رشت ضد حال زدند . 

در مورد زندگی گلچین گیلانی مختصر باید بگم که  که حدود 100 سال پیش به دنیا اومده ، در سن 24سالگی از ایران به انگلستان رفت و دیگر به کشور برنگشت و از راه دور آثارش را در ایران منتشر می‌کرد تا این‌که در سال 1351 در 63 سالگی  بدلیل سرطان خون پیشرفته فوت کرد و در لندن به خاک سپرده شد.

گلچین در دانشگاه تربیت معلم  تهران رشته ی زبان ادبیات فرانسوی رو خوند بعد  به اروپا بورسیه شد برای تحصیل تو رشته ی ادبیات انگلیسی ، ولی بعد از مدتی بی علاقگی وارد  رشته ی   پزشکی شد ، یه مدتی بخاطر جنگ جهانی دوم تحصیلش به تعویق افتاد ولی برخلاف بقیه  تو انگلیس موند و تحصیلات پزشکی شو با گذروندن دوره  ی تخصصی بیماری های گرمسیری به پایان رسوند . سه بار ازدواج کرد ولی هر سه بار  از زندگی زناشویی اش به سرانجام  نرسید! اسم اصلیش مجیدالدین میر فخرایی بود .


*متن کامل شعر باز باران ترانه :


باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”