امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در برحور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مَه خود اثری جوبم
جان یابم زین شب ها
ماه و زهره را به طرب آرم
وز خود بی خبرم زشعف دارم
نغمه ای بر لب ها
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم
*آهنگ :همایون خرم / خواننده : پروین / دستگاه :شور / شعرغوغای ستارگان از : کریم فکور
تو این لحظات خدا رو بیشتر از هر موقع دیگه نزدیک به خودم احساس می کنم .
بعد از سپری کردن سختی های پی در پی تو زندگیم از جمله تصادف وحشتناکی که داشتیم و جون سالم به در بردنمون …
نا حقی هایی که 30 سال پیش در حق خونوادمون شد … زندانی های سیاسی … اعدامی های سیاسی … فرار ها و مهاجرت ها و پناهندگی های سیاسی …
بازجویی ها و تحقیرهای پشت سر هم … پاک سازی شدن ها… از کار بیکار شدن ها .. .بی پولی کشیدن ها … توهین ها و طرد شدن ها …
توهین ها به حدی بود که مادرم برای خرید تو شهر خودش با مشکل مواجه می شد و صاحب مغازه چیزی نمی فروخت ! و آخر سر هم پدر و مادرم مجبور به مهاجرت به رشت شدند !
جالبه ! همه ی کسایی که اون موقع تندروی های مکرر داشتند الان جلوی خانواده ی ما شرمنده ظاهر میشن و ادعا می کنن که مجبور شده بودند که اون طور رفتارکنند !
اگه بخوام از مشکلات اون موقع بگم کتابی میشه واسه خودش … مشکلاتی که فقط دیدن آثارش تو زندگی ، درد تموم وجودتو پر می کنه !
من هم الان فقط نتایجشو دارم می بینم ، سنم کفاف به روبرو شدن با این مشکلاتی که انقلاب و سیاست برامون به بار آوردو نمیده !
من الان میبینم که همسر یک اعدامی سیاسی چه جوری از غصه مبتلا به سرطان شده…!!!
من الان می بینم که اعضای خونوادم چه جوری با ترس و لرز برای دووم آوردن تو محیط های علمی تلاش می کنن !
من الان هیستریک داشتن به سیاستو کاملا تو وجود پدرومادرم می بینم و عزلت نشینی سیاسی رو با تموم وجودم حس می کنم .
این که لذت انتخاب برای آینده و سرنوشت کشور ازشون و ازمون گرفته شده ، اینکه … بگذریم !
مجبور شدنم به دست و پنجه نرم کردن با کنکور برای سه بار متواتر که واقعا برام به یه معضل و مانع بزرگ تبدیل شده بود برای رسیدن به هدفم …
و این اتفاق خیلی خیلی بزرگ اخیر که مثه طوفانی بود … و دوست ندارم اینجا صریح درموردش صحبت کنم چون یه احساس مقدسی بود و می خوام پاکیش حفظ بشه !
از دست دادن سه عزیز با هم در اثر سانحه … و و و و و …
دارم فکر می کنم چه جوری از این احساسم استفاده کنم ؟
از این شعف با خدا بودن ! آیا لذت احساسِ داشتنِ خدا فقط باید به شعف ناشی از حضورش ختم بشه ؟ نه ..!
باید ازین احساسم حداکثر استفاده رو کنم . من تو زندگیم هیچ وقت به این میزان از ایمان نرسیده بودم … هرگز … حالا دلیلشو دوست ندارم توضیح بدم ولی به محیط تربیتیم مربوط میشده …
ایمان من یک ایمان کاملا اکتسابیه … خودم کشفش کردم … و فک می کنم کاملا کاملا ویژه است چون از ایمان صفر به اینجا رسیدم …
حالا پاسخ سوال » آیا خدا می تونه سنگی درست کنه تا خودش نتونه بلند کنه ؟ » رو دارم و دیگه به این راحتی ها ایمانم با یه سوال فرو نمی ریزه … ادعای مکاشفه و عرفان نمی کنم ولی تاثیرشو اونجایی می بینم که وقتی می خوام دروغ بگم عذاب وجدان شدید منو می گیره ، از خدا بیشتر خجالت می کشم … واقعا بیشتر خجالت می کشم …
وقتی بی حوصله ام و خواهر کوچیکم میاد سراغم تا از روزمرگی هاش برام بگه احساس عشق فزون تری می کنم ، هر چند که حرفاش واسم کوچیک باشه ولی سفره ی دلم اینقد بازه که برخلاف گذشته که همیشه دوست داشتم تو خودم باشم و کمتر خودم و وقتمو با دیگران تقیسم می کردم ، الان حضور گرمشو راحت می تونم بپذیرم هر چند که از شدت بی حوصلگی ، سراغ خودم هم نتونم در اون لحظه بگیرم … ولی ادعا می کنم که صبرم بیشتر شده … کمتر تو کوچه های ترس پرسه می زنم … کمتر متنفر میشم و بیشتر دوست می دارم …
به قول wandering stager کسی احساس خوشبختی واقعی می کنه که خدا رو دوست و همراه خودش بدونه با تمام وجودم براتون دعا می کنم لحظه به لحظه ی زندگیتون خدا رو کنار خودتون احساس کنین ، یک احساس واقعی !
به قول شخصی : عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنیم .
حرف اول و آخر من تو این پست اینه : خدا
پ.ن :
تو اینجایی بگو گم شه ستاره …
بگو شب تا دلش می خواد بباره ..
دوباره رخت عریانی به تن کن …
بگو آینه مکرر شه دوباره …
کنار تو پر آواز قلبم …
غزل بارونه جانم از حضورت به من تا می رسی گل میده لحظه …
گلستون میشه ساعت از حضورت …
تو اینجایی که نورانی شه اسمم …





41 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
نوامبر 9, 2009 در 9:03 ق.ظ.
منیژه
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیز دلم
ااا… از سایت دانشگاه با کرد!!!! ولی از خونه نمی تونم ورد پرس رو باز کنم (ناراحت) (گریه)
خواستم بگم اوووووووووووووووووووول
بعدا می یام الان باید برم سر کلاس دانشجوها صدام می زنن :دی
نوامبر 9, 2009 در 1:00 ب.ظ.
سارا
مامان جوووون من همیشههههه اولی
مامانم تو بهترینی (بوووووووووووس)
برو دیرت نشه (دوستت دارم ازینجا تا هفت آسمون بالاتر )
نوامبر 9, 2009 در 11:02 ق.ظ.
ارمان
این اهنگ پروین که شنیدنش پر از ارامش
به قول خودتون هر که در این بزم مقربتر است.جام بلا بیشترش می دهند….
هیچوقت حقی پوشیده نمیمونه و هیچ خونی بی تقاص نمیمونه…
راستش باز یاد همون پایین و این جملت افتادم: به خود ا تا به خدا برسی…
همیشه پر از صبر و امید باشید(گل)
نوامبر 9, 2009 در 1:00 ب.ظ.
سارا
شما هم پر از امید (گل)
رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
نوامبر 9, 2009 در 12:36 ب.ظ.
عذرا
سلام بر آبجی خودم
شما کی تصادف کردین سارا جون؟
سارا جون ماه هیچ وقت زیر ابر پنهان نمیمونه و ظلم هم هیچ وقت پابرجا نمیمونه !
کاش هیچ وقت سعی نکنیم در مورد همدیگر قضاوت غیرمنصفانه داشته باشیم !و کاش به عقاید هم احترام بگذاریم !
مشکل توی زندگی هر کسی هست منتها نوع مشکلات فرق می کنه ! حق کشی همیشه وجود داشته ! ولی خدای بزرگ هر کسی رو به سزای عملش خواهد رساند .
عزیزم منم دعا می کنم توی لحظه لحظه زندگیت حضور خدا رو کاملا حس کنی !
پ . ن هم قشنگ بود.
نوامبر 9, 2009 در 12:59 ب.ظ.
سارا
سلاااااااااااام به عذراجون خودم (بغل)
سال اول دبیرستان بودم تو جاده قزوین تو راه به تهران با یک تریلی تصادف وحشتناک کردیم که از ماشین آردی 8 میلیونی ، یک تیکه آهن پاره 1 میلیونی باقی موند
کار خواهر ارشدخانه و پدرم به بیمارستان کشید ولی خوشبختانه خوب شدند و خطر مرگ از بیخ گوشمون رد شد (خدا را شکر)
ممنون از محبتت
(گللللللللللللللللللللل)
بله نامردمی ها بی جواب نمی مونه و خوشحالم که خیلی هاشون الان دارن جواب حق کشی هاشونو میگیرن و به اشتباه خودشون اعتراف کردن !
نوامبر 9, 2009 در 3:23 ب.ظ.
دکتر سرحال
امیدوارم همیشه دلت شاد باشه و ناراحتیت رو نبینم؛خیلی دوست دارم (آیکون گل و بوس و بغل و I love u)
نوامبر 9, 2009 در 4:17 ب.ظ.
سارا
قررررربوون دکتر سرحال خودم برم که هر دفه میاد کلی بهمون حال میده و میره
فدات بشم من
خیلی دوست داشتنی هستی شیواجووووووون
همیشه انرژی می دی بهم
آیکون هزاران هزار گل و بوسه
شاد شاد شاااااااد و تندرست باشی
نوامبر 9, 2009 در 8:20 ب.ظ.
یک دانشجوی پزشکی
سلام. سارا خانوم. جدی شما تصادف کردین.مهم این هست که بعد از اینهمه مشکلات شما هنوز مقاومین وبه قول خودتون ایمانتون بیشتر شده به خدا نزدیک تر شدیم.الههی که بعد از این همه همیشه زندگی براتون به شادی باشه عزیزم.
نوامبر 10, 2009 در 5:26 ب.ظ.
سارا
سلام. بله تو راه تهران. از ماشینمون چیز زیادی نموند . ولی خدا رو شکر خطر مرگ از بیخ گوش خانوادم رد شد . خدا رو هزار مرتبه شکرررررررررر. ممنونم . وقتی نشانه هاشو با تموم وجودت حس کنی وقتی دست مهرربونشو بالاسرت احساس کنی ایمانت صد برابر میشه . من هم براتون آرزو می کنم همیشه شاد و تندرست باشید
نوامبر 9, 2009 در 8:21 ب.ظ.
یک دانشجوی پزشکی
سارا خانوم.تصادف
ساراجون ببخشین اشتباه تایپی شد اسم رو اشتباه نوشتم.(آیکون شرمندگی)!
نوامبر 9, 2009 در 8:34 ب.ظ.
سارا
دشمنتون شرمنده
عزیزم اشکال نداره پیش میاد خوب ، متوجه شدم !
نوامبر 9, 2009 در 9:19 ب.ظ.
kelke shid
حالا که نزدیکی اگر یادت ماند دعایی هم بانو…
سخت محتاجم
نوامبر 10, 2009 در 5:30 ب.ظ.
سارا
کلک شید عزیز باور کن که دیشب به محض خوندن کامنتت این کارو کردم .
من کم دعا می کنم ولی وقتی دعا می کنم تمام حواسمو و تمام وجودمو وقف خدا می کنم
از خدا با تموم وجود واست خواستم هر خواستنی که تو داری
نوامبر 9, 2009 در 10:09 ب.ظ.
منیژه
بالاخره تونستم از خونه هم ورد پرس رو باز کنم (هووووووووووورااااااااااا)
نمی دونم چش بود؟! من که هیچ تغییری ندادم ولی درست شد!!!!
الهی بمیرم… آره خیلی سخته!
سانحه؟! سه نفر رو از دست دادی؟ کیا؟
آخی راست در مورد داییت پرسیده بودم ایشون هم همون اوایل انقلاب….؟؟ (خدا رحمتشون کنه)
من ستایشت می کنم برای این ایمان اکتسابی… ارزش خودت رو بدون سارایی جونم خیلی….
این بالاترین توناییه
بهت افتخار می کنم به دوستی باهات و به این که دخمل ناز خودمی (قلب) (بوووووووووس)
منم دارم حس های قشنگ گذشته ام رو با خدا به دست می رام… دارم…
دعا می کنم حس هات پایدار و ابدی باشه عزیزکم
نوامبر 10, 2009 در 5:30 ب.ظ.
سارا
سانحه:از دست دادن دو تا از عموهام از طریق سانحه ی رانندگی که خیلی دوسشون می داشتم ومرگ نابهنگام عموی دیگه ام که بیخودو بیجهت تو سن 50 سالگی و مرگ تلخ دختردایی گلم .
داییم هم که دکترای معماری از فرانسه داشت ، بعد از چند سال برگشت به ایران ،تو کشورخودش شهید وطن شد ! ا.ع.د.ا.م. سیاسی یه جور شهیده دیگه ! نیس؟
با تموم وجودم خوشحالم واست که احساس های زیبات داره بر می گرده … می بینی عزیزم ؟همه چی دست خودته … تو یه قدم وردار خدا هزاران قدم میاد جلو …
من هم آرزو می کنم میکنم شادی و شعف تو رو کنار خدای آسمونها (بوووووووس)
نوامبر 9, 2009 در 10:11 ب.ظ.
منیژه
خوشحالم که این ماجراها این تلخی ها پله ای شد یا بهتره بگم نردبونی واسه بالا رفتنت واسه اوج گرفتنت
و خوشحالم که تو اون درسایی رو که باید از این تلخی ها می گرفتی گرفتی
داری بزرگ می شی ناز دخملم
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم تا آسمونا
مراقب خودت باش نازنینم (بووووووووووووووووووووس) (بغل)(قلب)
نوامبر 10, 2009 در 5:30 ب.ظ.
سارا
قدم ورداشتن روی تک تک پله های دردی که خودت می دونی من اخیرا ورداشتم ، با اشک های من همراه بود با غصه ها و شب بیداری ها و دل تنگی های من همراه بود! ولی آره راست می گی لازم بود !
می سی مامانم
من هم دوستت دارم منیژه ی عزییییییییزمممممممممم ( آیکون بغل )
تو هم مراقب خودت باش … بیشتر به فکر خودت و سلامتیت باش (یه بوس کوچولو تقدیمت می کنم به وسعت احساس بی کرانم )
نوامبر 9, 2009 در 10:11 ب.ظ.
بهزاد
واقعا متاسف شدم. یعنی میشه یه روز بیاد که ببینم آگاهی سیاسی و اجتماعی این مردم به اون چیزی که لیاقتش رو دارن رسیده!
نوامبر 10, 2009 در 5:32 ب.ظ.
سارا
ما به امید زنده ایم ! فقط امید !
ولی به نظر من دمکراسی باید در ساختار سیاسی نهادینه و آموزش داده باشه بعد مردم آگاهیشو پیدا می کنن ! من که در سیستم آموزشی این کشور اثری از ترویج افکار دمکراتیک مدار نمی بینم !
نوامبر 10, 2009 در 7:50 ب.ظ.
سارا
من به یک چشمه می اندیشم
به وهمی در خاک
نوامبر 9, 2009 در 10:12 ب.ظ.
منیژه
راستی عکس هاتم مثه همیشه مثه خودت محشره حرف نداره
نوامبر 10, 2009 در 5:32 ب.ظ.
سارا
خودت محشری عزیز دلم .. خوشحالم خوشت اومد … بی نهایت خوشحالم (بوووس)
نوامبر 9, 2009 در 11:28 ب.ظ.
حامد
سلام
با خوندن این پستت و اینکه با تمام این سختیهایی که کشیدی از خدا دور نشدی و همچنین ازش طلبکار هم نشدی نمی دونم چرا یاد این جمله افتادم :»دوست می دارم آن را که چون تاس به سوداش افتد ، شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست»
موفق باشی
نوامبر 10, 2009 در 5:35 ب.ظ.
سارا
سلام مرسی از حضورتون و مرسی از جمله ی قابل تاملتون / هنوزم دارم فک می کنم بهش
شما هم موفق باشین
نوامبر 9, 2009 در 11:39 ب.ظ.
مصطفي
سلام جاجمنت نشين!
خوبي؟
پست جديد مبارک
دارم ميخونمش
ممنون از بارش فکري شما که برام نوشته بودي
فعلا!
نوامبر 10, 2009 در 5:33 ب.ظ.
سارا
سلام/ممنون/آپمو که خوندی بعد نظرتو بگو/ منتظرم/خواهش می کنم قابل شما رو نداش!چطور بود حالا؟
نوامبر 10, 2009 در 1:26 ق.ظ.
م.ي
هر كجا هستي باش!
آسمانت آبي
و تمام دلت از غصه دنيا خالي.
وصالت به خدا كه رو من و امثال مني سالها در كتابهادر پيش هستيم تبريك مي گم…
نوامبر 10, 2009 در 5:34 ب.ظ.
سارا
ممنونم /دعاگویت هستم / شادزی
نوامبر 10, 2009 در 8:49 ق.ظ.
medisa
khoda!!!!!!!!!modatie hes mikonam khoda dg mano nemibine,sedamo nemishnave,mano tanha gozashte,daste rad be sinam mizane,khoda joon man be komaket bishtar az hamishe niaz daram,tanham nazar.
postet mesle hamishe ghashang bood,kollan hamsihe az khoondaneshoon lezat mibaram
نوامبر 10, 2009 در 5:36 ب.ظ.
سارا
مدیسای عزیز م باعث خوشحالی من حضور گرم و بی ریای تو (بوس)
تو کافیه یه قدم برداری خدا هزاران هزار قدم به سمتت میاد . مطمئن باش عزیز دلم
امکان نداره خدا دست رد به سینه ی کسی بزنه … عزیزم من این پستو برای همین گذاشتم تا ببینی بنده ای که یه زمانی خداشو نمیشناخت و منکرش می شد!!! کافر به تمام معنا ! حالا به اینجا رسیده جز خدا نمی بینه !
نوامبر 10, 2009 در 12:11 ب.ظ.
آني
سلام عزيزم
قدر اين ايماني را كه به دست آوردي بدون ..ايمان به راحتي به دست نمي ياد اما اگه مواظب نباشي راحت از دست ميره …خوش به حالت با اين عالمي كه داري و با خداي خودت عشق مي كني ما را هم فراموش نكن ..دعايمان كن
نوامبر 10, 2009 در 5:38 ب.ظ.
سارا
سلام آنی خانم بسی خوشحال شدم از حضورتون (گل)
دعاتون می کنم
قدرشو می دونم
تازه کشفش کردم
بدون اون احساس پوچی می کنم
نوامبر 10, 2009 در 6:19 ب.ظ.
مانیل(خانومی)
خیلی بده این همه سختی… این همه سختی برای هیچ… راستی به دلیل همین مشکلات مجبور شدی پشت کنکور بمونی؟
نوامبر 10, 2009 در 6:43 ب.ظ.
سارا
نههههههههههههه اینهایی که گفتم هیچ به هم ربطی نداشت ، پشت کنکور موندنم فقط دلیلش خودم بود و بس ! پزشکی می خواستم و کوتاه نمیمودم به رشته های دیگه !
راستشو بخواین من نمی خواستم واستون نوحه بخونم یا از مشکلاتم بگم من هدفم تو این پست این بود که بگم همیشه و برای همه راه برای رسیدن به خدا هست ! برای همه …!!! حتی کسی که به خود حضور خدا شک داشته باشه …!!!می خواستم بگم بنده ای که یه زمانی خداشو نمیشناخت و منکرش می شدو کافر به تمام معنا بود ، حالا به اینجا رسیده جز خدا نمی بینه ! و می خواستم بگم که با تحمل هر نوع سختی و تحت هر شرایطی میشه به خدا نزدیکتر شد ، وقتی خدا رو بالاسرت احساس کنی احساس شعف تموم وجودتو پر می کنه کمتر اشتباه می کنی و آرامشت بیشترمیشه . همین ! راستش از نوحه خونی بدم میاد ودوست ندارم این برداشت از پستم بشه که قصد داد زدن مشکلات و سختی ها یا جلب ترحم داشتم
نوامبر 10, 2009 در 9:48 ب.ظ.
kelke shid
سپاس بانوی مهربانم
سپاس
چشمم به آسمان است به برکت دل پاک تو
شاد زی عزیزم
نوامبر 11, 2009 در 7:12 ق.ظ.
مصطفي
سلام
شاقول يه وزنه ي گنده ي فولاديه که از يه نقطه آويزون ميکنن تا عمود و مسطح بودن سطوح رو متوجه بشن.
توي بنايي کاربرد داره
چقدر بلا سر خونوادتون اومده.
نميشه چيزاي شاد بنويسي؟
نوامبر 11, 2009 در 7:24 ق.ظ.
مانیل(خانومی)
سارای عزیزم! کاملا منظور پستت رو درک کرده بودم.. هدفم از کامنتم اصلا دلسوزی یا ترحم نبود… فقط یاد یکی از دوستانم افتادم که به دلیل مشکلاتی از این قبیل نمیتونست بره دانشگاه… و جالب اینجاست که زندگی اونا هم خیلی شبیه به شما بود و مث شما مهاجرت کردن و … میدونستم به خاطر پزشکی پشت کنکور موندی … اما وقتی این پستت رو خوندم حدس زدم که شاید پزشکی قبول میشدی اما به دلیل مشکلاتی از این قبیل نمیتونستی وارد دانشگاه بشی و برام جای سوال شده بود که مشکلت چجوری حل شده!… به هر حال ممنون از توضیحاتت و باز هم میگم خیلی کار خوبی کردی که پشت کنکور موندی و واقعا باید اراده ی تو رو ستود… بوس
نوامبر 12, 2009 در 11:25 ب.ظ.
عذرا
سلام دوباره
چه وحشتناک بوده !
باز هم یاد همون شعر افتادم که :
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
امیدوارم هیچ وقت هیچ حادثه بدی برات اتفاق نیفته و همیشه شاد و سعادتمند باشی
نوامبر 13, 2009 در 9:03 ب.ظ.
امیر
سابولیک
پس سارا کوچولو حسابی باید به پدر و مادرش و خانواده عزیزش افتخار کنه بخاطر اینکه حتی یه ذره زیر این همه سختی کمرشون خم نشده
اینو صادقانه بهت میگم بهت افتخار میکنم که برای رسیدن به هدفت این همه سعی و تلاش کردی و هیچگاه خسته نشدی بهت پیشنهاد میکنم قدر موقعیت خودت را بدونی و بفهمی چه جایگاه بزرگی در زندگی داری
راستی منم الان خیلی احساس خوشبختی میکنم هر چند که یکمی سرما خوردم و ناخوش احوال هستم
نوامبر 15, 2009 در 2:23 ب.ظ.
سارا
سلاااااااام
چه عجب ازین طرفا؟ممنونتم
خیلی خوشحالم که احساس خوشبختی می کنی برات آرامش و خوشبختی روزافزونو آرزو می کنم بزرگ ترین امیر دنیا ایشالله زود زود ناخوشیت برطرف شه … شاد زی(گل)