سلامی به گرمی نفستون
پیش نوشت :
حرف از تعطیلی ژوژمان زدیم ، دایی دکترمان و مامان منیژه یه تـَشـَر حسابی آمدند و ما نطق قلممان باز شد و خاطره اپیزوددار از خود ول نمود !
از آنجایی که قبلا یکبار در< این پستم > شما را از خاطرات ییلاقی مان مستفیض کرده بودم و مورد تشویق قرار گرفتم برآن شدم تا خاطره ای دیگر نقل کنم ؛
اپیزود اول ؛
خسرو : سینا نخندی ها … تو فقط آه و ناله کن !
سینا : خب بابــــــــــا ! کجا بمونیم حالا ؟!
خسرو : بریم پشت خونه ی آق موسی ! صدامون هم باید برسه بالاخره !
اپیزود دوم ؛
( تاراج ماشی در حین شستن باک شیر )
تاراج ماشی : موسی نذار گوساله بیشتر ازاین شیر مادرشو بخوره ! واسه فروش فردامون شیر کم میادا !
موسی ( روبه گوساله ) : ننه بع … ننه… بع !
گوساله حاضر به دل کندن شیر مادر نیست ، آخر سر با چـَک و لگدِ موسی کنار می کشد …
تاراج ماشی با خیال راحت شروع به دوشیدن گاو می کند .
پستان گاو بقدری پر است که با کوچکترین فشار انگشتان کوچک و پیر تاراج ماشی تخلیه می شود. ذره ذره باک پر می شود .
من مبهوت حوصله ی تاراج ماشی ام که چگونه قطره قطره شیر جمع می کند .
بالاخره باک ها پر می شود و تاراج ماشی شروع به بستن در باک می کند و راهی خانه می شود .
اپیزود سوم ؛
( سحر و روزبه در حین بازی حکم و مدام در حال جر زنی و کـُری خواندن با یکدیگر)
روزبه : حاکم جان ! حکم کن !
سحر : حکـــم … دل …
روزبه : حکمی که دل شود ! چه شــــــــود …!!!
سحر : شما به فکر ده لیوان آب جریمه باش که قراره در حلقومت فرو کنم !
سحر: بی بی دل
روزبه : بی بی لازم می کنی ؟ بفرمایین این هم خشت …
سحر: رد کردی؟ دل نداری؟ آخــی…..اِی حمال آس و پاس …
روزبه : مثه اینکه شما فراموش کردی دست پیش رو کُت شدی؟!! حالا یه دست خوب اومده واست ! دور بر داشتی ؟
اپیزود چهارم ؛
( سارا تنها روی تلار(ایوون ) در حال تمرین بازی یه قل دو قل برای مسابقه ی در پیش با کوهیار )
مادر سارا : سارا…سنگ هاتو پرت می کنم تو جنگلا … پاشو برو از چشمه آب بیار …!
سارا : یعنی چـــــــــی ؟ اگه این سنگ ها رو هم دور بندازی صد در صد از کوهیار می بازم ! من دستمم با اینها فرضه ! یه دقه صبر کن الان میرم ! مامان آفرین … آفرین !!! ( نازک کردن صدا )
مادر سارا : اومدم رفتی ها !
اپیزود پنجم ؛
( پدر سارا ، چاقوی زنجانی به دست مشغول تیکه کردن گوشت های کبابی )
مادر سارا : امروز گوشت ها رو ریز تر تیکه کن مهمون های امروزمون رشتی اند ! عادت ندارند دهنشونو زیاد باز کنند !
پدر سارا : به سارا بگو بره منقل و زغال و از محمد بگیره !
پدر سارا چاقوی زنجانی را وارد گوشت بی جان کرده و اولین تیکه را جدا نموده که صدایی می شنود …. !
آی کمک … آی کمک… کمک …
مار .. مار .. مار سینا رو گزیده ….
صدای افتادن باکی آمد ….
پدر چاقوی زنجانی را برداشت ، بدو بدو به سمت صدا …!!!
تاراج ماشی (به محض شنیدن صدای داد و فریاد ) هل می شود باک شیر از دستانش جدا می شود و باک شیر از کوه قِل می خورد و در باک باز می شود و شیر …..
روزبه : صدای سیناست… ورقه های پاسور پرت کرده و بدو به سمت حادثه !
پدر به خسرو و سینا نزدیک می شود !
سینا ( در حال آه و ناله ) به محض دیدن چاقوی زنجانی
به غلط کردن می افتد .
خسرو طبق معمول نیش خود را تا بناگوش باز نموده و سکوت می کند .
بابا خنده ی خسرو را می بیند و همه چی را متوجه می شود ! ( ماجرای چوپان دروغگو و
)
بابا : پسر ! من مصمم اومده بودم قسمت مار گزیدگی رو برش بدم ! تو نمی گی اگه تیزی این چاقو به گوشتت می خورد ! بعد امروز باید گوشت تو رو کباب می کردیم !
همه دیگر خود را رسانده اند برای تماشا !
( اصولا در دوران بی سوژگی و بی تکنولوژی اقامت در ییلاق همه طالب تماشای حوادث غیر مترقبه هستند ! )
تاراج ماشی هم به زحمت فراوان خود را می رساند ! از ماجرا که خبردار می شود شروع می کند به غر زدن! مراسم شیردوشیدن فردا گردن خسرو و سینا می افتد!
همه با خشم در چشم و خنده بر لب از هم جدا می شوند .
سحر (غرغرکنان ) : بخشکی شانس ! از دار دنیا یه دست واسه ما خوب اومده بود اون هم اینجوری بازی بهم خورد! هر چی دلِ سره داشتم ! شاه … بی بی … سرباز ..تک خال..4 دست می تونستم باهاشون بگیرم ! حیف !
روزبه ( رو به خسرو سینا ) : الان گوله نمک بودن بهتون دست داده دیگه نه ؟ حقش بود آقا میثم با همون چاقو گوشتونو می برید !
خسرو و سینا :
نیش هایشان باز !
( سارا در به در دنبال یکی از سنگ های گم شه و زیر لب به خسرو غر می زند ! )
سارا : خسرو من سنگ نازنینمو از تو می خوام
داشتم به دادتون می رسیدم که سنگ بیچاره سر به نیست شد !
خسرو: من موندم تو با این فسقله قد چه جوری می خواستی به دادمون برسی!
سارا
پ.ن:
این خاطره ی منقوله یکی دیگر از خاطرات کودکی در دوران خوش خوشان ییلاق در تابستان بود .. مثه همیشه باز هم میگم یادش به خیر ..!!!
روزبه الان زن داره … خسرو الان سرپرست یه خانواده ی 4 نفره است ! تاراج ماشی بیماری MS گرفته واز پا اافتاده … سارا هم سنگ های یه قل دو قلشو گم کرده ، داره ژوژمان می نویسه !
این پی نوشت را باصدای قمیشی بخوانید : نفس بکش … اینجا نفس غنیمته … توی سکوت مزرعه صدای تو یه نعمته …
همدرد نوشت :
میشکا جان خودتو ناراحت نکن ! تو تنها نیستی ! آیکون تبلیغ : با ژوژمان هیچ کس تنها نیست !
من هم شبا تا ساعت 4 عین جغد ها تو اتاق خیالم مگس پرونی می کنم! به قول یکی : هر کی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم 
پ.ن :
(این پ.ن ایهام داره هم به معنی پوزش نوشت هم … یعنی چی می تونه باشه ؟ ) تصمیم داشتم که بازی لینک ها رو آپ بذارم ولی تا یه جایی پیش رفتم ولی بعدشو بی خیال شدم ! با عرض پوزش از عذراجون که دعوتشو اجابت نکردم ! به هر حال تنبلیم گرفت و حلال زاده هم میدونین به کی میره ؟ به داییش
ضمنا اگه مایل به دیدن عکس هایی ییلاق خوشگلمون هستین به پست < من و محمد در تاریکی جنگل > برید با چند عکس اضافه






































صاحب نظران اخیر