پیش نوشت :
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است .




مهم نیست چگونه میگذرد

در امتداد شبی تار یا مهتابی

دلت خوش باشد

کنار باتلاقها درختان سبز میرویند

مهم نیست کجا و کی میروئی…تنها گل باش

در صبحی روشن…در طلوع خورشید

چگونه روئیدن را بیاموز



سلام به دوستان نازنینم امیدوارم آب از آب تو دلتون تکون نخورده باشه در این مدت بی آپــی ! قبلا گفته بودم که مصرف نتم رو کاهش دادم . فکر نکنین احیانا ً ما معتاد بودیم و این حرفا ! تهمت ناروا مانع کسب است! :دی امیدوارم جفاکاری ژوژمان را زیر سیبیلی رد کنید ! حالا اگر سیبیل یافت نشد زیر میزی هم میشه رد کرد ! خدمتتان عرض کنم در راستای همان که کف گیرتعطیلاتمان به ته دیگ خورده و تا چند روز ِ نا معلوم ِ (!) دیگر رهسپار دانشگاه هستیم ، کمی تا قسمتی برفی ، رنگ جمعه ی دیروزمان خالص خوش رنگ تر می زد ! به دیدن اقواممون رفته بودیم . وقتی شنیدم دختر عموی هم سن خودم باردار شده و یک انسان در وجودش شروع به رشد و نمو کرده ، تلنگری خورد به وجودم ! تنم لرزید ! نه اینکه حسرت بخورم که چرا من طعم زیبای مادرشدنو نمی چشم ! نه ! هرگز ! هر چیزی به موقعش ! من به راهی که توش وارد شدم شک ندارم ! به انتخابم شک ندارم ! تلنگر و لرزش روح از سر این بود که یادم اومد .. خدا رو یادم اومد .. دلیل خلقتم رو یادم اومد ! یادم افتاد که خدا به من به عنوان یک دختر تو سن بیست سالگی قدرت باروری داده ، قدرت پرورش یک انسان ، قدرت مادر شدن … یادم افتاد که فقط توانایی جسمیش رو دارم و توانایی روحیشو .. ؟! .. یادم افتاد که چقدر آهنگ رشد روحم کمتر از جسمم بوده .. یادم افتاد که جسمم بزرگ شده ولی روحم ؟!

به این فکر کردم اگر سرعت رشد روح انسان ها هماهنگ با رشد جسمشون بود چه می شد ؟!

تا حالا به این فکر کردی خدا که جسمتو خلق کرده آیا تو روح خوبی برای جسمش خلق کردی ؟

ما خالقان کوچک کاش خالقانی خوب بودیم و مخلوق خود _ یعنی روح خود را رها نمی کردیم به امان روزمرگی هامان !

کاش ذره ای از خدایی خدا را داشتیم ! ذره ای یعنی بی نهایت …


پ.ن 1 : خوشحالم « برادری » دارم که بهم یادآوری کنه :


قل حسبي الله

عليه يتوکل المتوکلون

ان الله مع الصابرين

{ بگو خدا کفايت ميکند اکنون و آخرت مرا

بر او توکل ميکنند متوکلان

و خدا با صبر پيشه کنندگان است }



پ.ن2 :

خرسند شدیم از این که امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز !


تا شب نشده رنگ دگر شد !


گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز !


فریاد زدیم که چرخ گردون لیلا تو ندادی به مجنون


فریاد بر آمد آن که : خاموش ! کم داد اگر نگیرد افزون !


خاموش شدیم و خموش رفتیم سراغ می فروشی ..


فریاد زدیم دوای ما کو ؟ گویند دواست باده نوشی …


هوشیار نشد مگر که مدهوش ..


این بار بگیرم از دوش ..


آرام کنار گوش ما گفت این بار گران مفـت مفروش !


از خود به کجا شوی تو پنهاناز خود به کجا شوی گریزان


بیداری دل چـُنین مخوابان .. سخـت آمده است مبـخش آسـان !


دلنوشت:



با من می رقصی ؟

دستاتو بده به من …

من که یه قدم پامو عقب گذاشتم تو یک قدم جلو بیا

پشتمو گرفتی دیگه ؟

گرمی دستاتو رو می خوام حس کنم

تنم مور مور شه

دلم پر بکشه

و بچرخم وبچرخم و بچرخم و

بی باک بشم از آشفتگی ذهن !

من باشمو تو باشی و سرود بارون و نوازندگی باد

فرشته هات ویولن عشق بزنن برامون

و ما برقصیم و برقصیم

صادق و ساده زمزمه کنم تو گوشت که

خدا جونم دوستت دارم

راستی

من انسان جفاکار رو می بخشی ؟


پ.ن 3 : دلبستگی در آدرس « جدید شان » می نویسند . آقا سینا امیدواریم ازین پس از فیلتر مصون بمانید .لطفا اگه قبلا لینکشون کردید آدرسشو تغییر بدین .

سلام

یگانه آبجی ارشدِ خانه ء مجازی ما « عذرا جون » نویسنده ء وبلاگ « زندگی جاریست … » از ژوژمان دعوت به یک بازی کمی تا قسمتی جالبـناک نموده و ما هم اجابت می نماییم ! همانا که بازی های وبلاگی چراغ خانه ی مجازی ما را روشن نگه دارد !

 

اگر در مقابل هر یک از شخصیتهای زیر بودید چه حرفی برای گفتن داشتید ؟ ( اعم از دردودل و سوال)

و بنظر خودتان طرف مقابلتان در جواب شما چه می گفت؟


1 – خــدا ؛

من : آیا هستی ای وجود داره که نیستی ای توش وجود نداشته باشه ؟ آیا در هستیِ تو نیستی وجود داره ؟ عدالت واقعی کجاس ؟ آیا انسان عدالت مطلقو روزی تجربه می کنه ؟ و اگر عدالت واقعی روزی اجرا شد ، دلیلی برای ادامه ء زندگی وجود داره ؟ آیا زندگیِ بهشتی که به ما وعده داده شده بدون نیستی و مرگ می تونه معنا داشته باشه ؟؟؟  آیا تو با همه ء بزرگیت در میدان دید کوچیک چشم ما انسان ها روزی جا می شی ؟

خـدا :     هر کسی از ظنِّ خود شد یارِ من                   از درونِ من نجست اسرارِ من !

چه زود می خواهی به همه چیز برسی ؟ بنده ی من « صبر » داشته باش !


2 – امام زمان ؛

من : منو جزء یارانتون قرار میدید احیانا ؟

امام زمان : باید فکر کنم …!!!




3 – ابو علی سینا ؛

من : نمی دونستم یونی فرمی رو که خارجی ها برای فارغ التحصیلی انتخاب کردند به نشانه ء احترام به شماست !

ابو.علی سینا : اون زنگوله دیگر چیست آخر ؟!


4 – محمد بن زکریای راضی ؛

من : آیا یافتن اکسیر تبدیل کننده ء مس به طلا این قدر مهم بود که چشمانتان نابینا بشود ؟

محمد بن زکریای راضی : حتما بود دیگر !


5 – دکتر شریعتی ؛

من : چرا رسیدن سهم کسانی ست که نمی دوند ؟

دکتر شریعتی : زندگی یعنی نرسیدن برسی یعنی تموم …!!!


6 – امیر کبیر ؛

من : مدرسه ء دارلفنون رو دوست دارم ولی واقعا شرمنده ی شماییم که اینجوری بلا استفاده و متروکه شده !

امیر کبیر : شرمندگی شما دردی را دوا نمی کند ! باید به فکر چاره بود .


7– عادل فردوسی پور ؛

من : خودمونیم ، پشتت به کجا گرمه ؟؛)

فردوسی پور : دود از کنده بلند میشه !


8 – مارکوپلو ؛

من : نمی دونم چرا اسمتون منو یاد ماکارونی میندازه !

مارکوپلو : شکمویی از بس !


9– سوباسا عذرا ؛

من : چرا اینقدر من تو رو زیادی جدی می گرفتم ؟؟!

سوباسا عذرا : من هم خودمو زیادی جدی می گرفتم !


10 – سهراب سپهری ؛

من : هنوز هم پشت دریاها شهری هست ؟

سهراب سپهری : چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید …!!!


11 – ادیسون ؛

من : پشتکارتون قابل تحسینه !

ادیسون : مردم آزاری شما هم قابل تقسیمه ! نصفه شبی ما رو ازون دنیا زابراه کردی که اینو بگی ؟!


12 – الکساندر گراهام بل ؛

من : اولین قبض تلفنتون چقدر اومد ؟

الکساندر گراهام بل : جانم ؟ !


13 – یوری گاگارین ؛

من : میگن موقعی که پاتو رو ماه گذاشتی ، صدای الله الله گویانی به گوشت رسیده ، راسته ؟

یوری گاگارین : چیزی که در نظرت باور نکردنیه باور نکن !



14 – صدام ؛

من : آیا کسی در اطراف شما نبود تا به شما یاد آوری کنه :

دریاب که کنون نعمتت هست به دست

کین دولت و ملک می رود دست به دست

صدام : باید از قدرت حداکثر استفاده رو برد !


15 – نیما یوشیج ؛

من : نظرتون راجع به ج.نبش س.بز چیه لطفا ؟

نیما یوشیج : وقتشو زیاد کنید لطفا …!!!


16 – کردان ؛

من : اگه می دونستی فقط دو ماه از عمرت باقی مونده چی کار می کردی ؟

کردان : از مردم ایران حلالیت می طلبیدم !


 




صدا كن مرا


صدای تو خوب است



صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است



كه در انتهای صمیمیت حزن می روید


از « سهراب »

 

یه هوای نامریی هی تو صورت پنجره ی اتاقم  می کوبه و هی پرده رو  هل می ده شاید  اونم مثه من عصبانی و کلافه است ، دلش می خواد به همه چی بزنه به همه  چی بکوبه …  چه  دلهره ی کشنده ای این باد تو قلب من میندازه…

تو عروسی های ما  رسم هستش  که قبل از حنابندون   دخترهای تالش  سرخاب سفیداب مالیده با لباس های  رنگی  و دامن های پر چین ،  سینی و خانچه به سر توی یه حلقه ی شادی هماهنگ با ریتم  شاد  و کوبنده ی موسیقیِ تالشی   می رقصند  ، قلب من هم الان مثه اون سینی  هستش که تو عروسی دست به دست و سر به سر میشه و هر از گاهی با بی احتیاطی یک دختر ناشی چیزی ازتوش قل میخوره و به زمین میفته  ! گاهی یه پول کثیف ، گاهی یه گل سرخ مصنوعی ،  گاهی یه تیکه شیرینی  و  گاهی یه سکه …!!!


نمی خوام  از حس تلخ گزنده ی حسرت آمیخته  با  عصیانم بگم  که  عاجزانه دلم به حال کشورم می سوزه … می سوزه … نمی خوام  از  مخمل  حماقت و کوری بگم که این روزها  رو سر خیلی ها دیدم … می خوام تو گوشم پنبه کنمو نشنوم دروغ ها رو … خودمو غرق لذت خوندن   می کنم ، تا شاید از این بلبشوی کلافه کننده  ی اطرافم دور شم .  تو کتابخونه ملی شهرداری یک ساعت تمام ایستاده کتاب می خونم و با کلمه نفس می کشم ، کتاب رو که می بندم  تا  سر جاش بذارم  ، متوجه میشم که تیزی کاغذهای نو انگشتمو بریده  … آی چه لذتی داره بی خیالی … آی چه غریب شده ایمان و آزادی و حقیقت … آی چه آسون شده نفرت … آی چه آسون شده کشتن …!!! تاریخ ما رو با خون نوشتند ! تسلیت .. تسلیت .. تسلیت … امید … امید … امید …

من شادی  کردن های روز عـ ـاشورا رو  تایید نمی کنم  ولی  فکر می کنم همه ی این بلبشو ها برای اینه که حرف اصلی ،  حرف آزادی خواهانه ی مردم تو چاه فریاد ها گم بشه هی این کف و سوتو به سرمون می کوبن ! به همه چي شك مي كنم ! به احترامي كه ظاهرا  براي مقدسات مردم قايلن شك مي كنم !  کی گفته  برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم فکر کنیم  ؟ کاش به جای خفه کردن صداها  با  قبول تفاوت‌ها و با تحمل تنوع در دیدگاه‌ها به دنبال  درمان دردهای مشترك‌مان می بودیم .

اگه تعداد معترضین کمه پس چرا سرکوب می کنید ؟ چرا جلوی تجمع های مسالمت آمیز معترضین رو می گیرید ؟ اگه حق با شما ست  و فکر می کنید که حق با شماست پس ترستون از چیه ؟ بدانید که خشم ، مرکبی است که سوار خود را به زمین می‌زند.

از کسی که از بالا به مردمش نگاه می کنه و  میگه کسایی  که با دین ما کار دارند ما با دنیاشون کار داریم متنفرم … متنفرم …  تمام مقدسات و دین دستاویز افکار قدرت طلبانه و جاه طلبانه ی شما شده ! کسی که با شتاب روی کوه می دوه دیر یا زود  با سر به زمین  می خوره  حالا ببینید !


شعرنوشت :

آن که جانش شد ز تهمت  ریش در راه حقیقت

سعی خود را گو نماید بیش در راه حقیقت

تا از اول خویش را بهر بلا حاضر نسازد

کی رود کارش به آخر پیش در راه حقیقت

افتراگویان فراوانند ، از غوغای  آنان

ره مده بر جان خود تشویش در راه حقیقت

مرگ و رسوایی و فقر و زجر در هر سو ببینی

صد طلسم از خصمِ کافر کیش در راه حقیقت

بدترین پستی به گیتی ، شیوه ی نا حق گرایی ست

جز ز نا حقی به جان میندیش در راه حقیقت

کینه ورزی از سوی یاران عذابی هول باشد

زهرِ قاتل هست ،  با این نیش در راه حقیقت

لیک آن سان باش در این عرصه کان پیوسته بوده ای

پرگذشت و خاضع و درویش در راه حقیقت

هر چه بوجهلان به کذب خویش راهت را ببندند

ای پیامبر شو به صدق خویش در راه حقیقت

پ. ن:

سپاه آمد ز گرد ای راه

یاران

خیمه بیافرازید

شرابی نو دراندازید

درین جام زرینه

شما  ای جنگجویان جوان ،

گر خود خوش آوازید

سرودی گرم بنوازید

با آهنگ دیرینه

عکس نوشت : سرخوشی این زن برام جالبه ؛

مشت می کوبم بر در


پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم ، خفقان


من به تنگ آمده ام از همه چیز


بگذارید هواری بزنم آه …



دلم بر خاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد …

دلم غاری می خواهد و خوابی سی صد ساله و یارانی جوان مرد …

می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود …

و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد .

و کاش چشم که باز می کردم ، دقیانوس دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود .

من آدمی هزار ساله ام  که هزاران بار گریخته ام ، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام . اما هر جا که رفته ام ، دقیانوس نیز با من آمده است ، من خوابیده ام و او بیدار مانده است .

دیگر اما گریختن و غار و خواب سی صد ساله به کار من نمی آید .

من کجا بگریزم ؟ از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشم های من به نظاره  می نشیند  و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است ، و آن سواران که از پی من می آیند ، نه در راه ها که در رگ ها ی من می دوند .

چه بگویم که گریختن از این دقیانوس ، گریختن از من است و شورش بر او ، شوریدن بر خودم .

نه ای خدای خواب های معرفت و غار های تنهایی ، من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب .

که  این دقیانوس که منم  با  هیچ خوابی به بیداری نخواهد  رسید .

فردا ، فردا ، مصاف من است و دقیانوسم …

بی زره و بی شمشیر و بی کلاه ، تن به تن و رویارو ؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش .


( عرفان نظر آهاری )


/

دلنوشت :

موهای بیرون ریخته از روسری دختر رهگذر تو هوا تکون تکون  می خوره ،  مثه اینکه بادی می وزه پس چرا باد به صورت من نمی خوره ؟ چرا باد دیگه  صورتمو نمی زنه ؟ نوازش  نمی خوام ، سیلی باد روهم به جون می خرم !

قطر های بارونِ خدا شیشه های ماشین های شهرمو با سخاوتش  لکه دار کرده ، پس چرا اثری از این سخاوت رو وجود من نیست ؟ چرا من خشک خشکم ؟  آی قطره های  بارون  … آی باد پاییزی …  کجایین پس ؟ چرا به من نگاه نمی کنید ؟  یعنی اینقدر کوچیک شدم که حتی بین  قطره های بارون هم جا نمی شم ؟

به چشم های پراز برق پسر بچه ی شیطون تو خیابون نگاه می کنم سریع ازم رو بر می گردونه و نمیذاره  جای  برقی  شیطنت نگاهش رو نگاهم  بمونه ؟ آی پسر کوچولو تو چرا ازمن  رو بر می گردونی ؟ یعنی اینقد نگاه من سنگینه ؟ یعنی آیینه ی چشام لایق خیره شدن نیست ؟!شاید گناه از نگاه من باشه ..از سردی و بی حسی نگاه من  باشه ! شاید ! کاش میشد هرازگاهی آدم نگاهشو زیر شیرآب می گرفتومی شستش!

یه زمانی صبح ها با صدای به هم خوردن بال های کبوتر از خواب بلند می شدم  و گاهی از بودن کبوتر ها کنار اتاقم می نالیدم ولی الان در نبودشون ، در حسرت شنیدن صدای بال کبوتر با تنی خسته تو رخت خواب به خودم می لولم و صداشو تو ذهنم تجسم می کنم .

کبوترهای همسایه شما دیگه کجا رفتین ؟ چرا ساراتونو تنها گذاشتین ؟

همینه … زندگی همینه رفتن ها و نموندن ها … من هم قراره برم … از پیش خونوادم ازپیش دوستام  و ازپیش شهرم … ثانیه های رفتن واسه من  به  تیک تیک افتادند … یعنی پیاده رو های رشت که هر روز رو سرشون خراب بودم ، دلشون واسه من تنگ میشه ؟ دلشون هم تنگ نشه خواه نا خواه اثر رد پاهای من روشون هست !

حرف آخر  دل من : خورشید تو آسمون  پیداش نیست ولی من  هنوز  در جست و جوی خورشیدی تو قلبم می چرخم .


توضیح نوشت :

من تو زندگیم همیشه  عادت کردم که عادت کنم . ولی دیشب بابام  بعد مدت ها آروم اومد  تو گوشم  گفت   حواست به خودت هست ؟ حواست هست که به چی و چقدر عادت کردی ؟

گفت ساراجان عادت کن که عادت نکنی . گفت یادته بچه بودی از ییلاق اومده بودیم به زور سنگ های یه قل دو قلو ازت  گرفتم ؟  الان اون سارا کوچولو یه قل دو قل باز ، اینترنت باز شده و مجبورم دوباره اینترنتو ازت بگیرم !

هر از گاهی باید نظمی به زندگیت  بدی  و یه مدتی خودتو از چیز هایی که فکر می کنی بهشون عادت کردی دور نگه داری ،   نباید بذاری   اینقدر به چیزی عادت کنی  که فقدانش  زندگیتو تحت شعاع قرار بده و از نبودش احساس غصه کنی .

این مقدمه ای بود برای اینکه بگم ازین به بعد  کمتر هستم و کمتر از بودن با شما لذت خواهم برد .

تا دیرز این امکان برام  بود تا هر روز با شما دیداری تازه کنم  و بهتون سر بزنم  ولی  ازین به بعد روال زندگیم عوض میشه . شاید هفته ی دو بار اون هم خارج از محفل گرم خونه ! ما دوست هستیم و دوست می مونیم حتی اگه دیر به دیرسراغ همو بگیریم! مگه نه ؟ دوست های نازنینم دوستتون دارم . ما به هم گره خوردیم پس خداحافظی معنا نداره .

مواظب افکارم باشم ؛ زیرا رفتار من خواهد شد .

مواظب رفتار خود باشم ؛ زیرا عادتم خواهد شد .

مواظب عادت خود باشم ؛ زیرا شخصیت من خواهد شد .

مواظب شخصیت خود باشم ؛ زیرا سرنوشت من خواهد شد .


عکس نوشت :

دوست های خوبم بذارین عکسی رو که باهاش انرژی می گیرم اینجا بذارم چه اهمیتی داره ربطی به پست  داره یا نه !

به این عکس نگاه کنید … بینید انعکاس زندگی رو روی مزرعه ی خدا  …

من یک گیلانی ام از  گیلانی بودنم   همیشه خوشحال ….



سلام

از زمانی که وبلاگ  دوست  شفیقمان   دلبستگی را به قول  دوستان  فیلفیلی نموده اند ، سوال هایی در  ذهن ما دائم  در حال  ورجه  وورجه می باشد  ، که آیا در پس  یک فیلفیل  می تواند فکری باشد ؟ چه می شود  که  که فیلفیل رخ می دهد ؟ چه می شود بعضی ها چیزی می نویسند فیلفیل  می شوند  اما بعضی های دیگر همان چیز  که  نه  بلکم  بدترش را   می نویسند  فیلفیل  نمی شوند ! ما در این راستا یک عدد قوه ی خیال داشته ، یک عدد قوه ی خیال دیگر قرض  نموده  ولی باز در پس  این فیلفیلینگ  به نتیجه ای  نرسیدیم !

ژوژمان با چشمان  باز خود  ( به نظرت بسته میشه ؟ )  وب سایت ها و وبلاگ هایی را یواشکی  ، زبانم لال ، دور از جون دید زده  که غیبت نباشه ، هر چی فحش  در طول عمرشان یاد گرفته اند نثار حکومتیان کرده اند . آنها نه تنها فیلفیل  نشده اند  بلکه پر رو تر شده ، حیا را دم  تاقچه  جا گذاشته و هر  روز  بر میزان بی تربیتیشان افزوده و از عفت کلامشان کاسته می شود ! ( زبانم کوتاه شود اگر دروغ بگویم )  و ما نمی دانیم این ورژن  جدید از آزادی بیان را کجای دلمان جا بدهیم ؟! خداییش هر کی گفته اینجا هیشکی سر جاش نیست ، نه تنها گل گفته  بلکه  یک عدد گل ( بو ندار!) هم  تقدیمش می نماییم !

ملاحظه می کنیم هر از چندي دوستان  از شيوه جديدي براي ايجاد محدوديت بيشتر يا تكنولوژي جديدي براي سانسور اينترنت بهر  می جویند . برخورد  با كافي‌نت‌ها ، كاهش سرعت اينترنت و محدود كردن عرضه اينترنت پرسرعت ADSL و از همه مهمتر تشديد فيلترينگ سايت‌ها، نمونه‌هاي اخير محدوديت‌هايي است كه فرت و فرت  ايجاد شده ، و اكنون  در آخرين قدم  محیر العقول به موتور جست‌جوي محبوب اينترنت ، گوگل ، رسيده است !

ژوژمان با خود می اندیشد  چه راهی را نباید برود  چه حرفی را نباید بزند تا فلفلی  نشود !

ماده های آلرژن از نظر ژوژمان :

- اگر در پس نقدتان فکری نهفته باشد و اگر احیانا رنگش نیز سبز باشد و اگر آمار بازدیدتان در حال فزونی ست آگاه و هوشیار باشید  که در معرض خطر فیل ترینگ قرار دارید .

- اگر در میان سخنانتان به لینکی ارجاع  دهید  که  فیل تر شده ، بدانید  که شما هم  چشم بسته  در معرض این  خطر قرار گرفته اید . بیخود شکمتان را صابون نزنید  آنها وقتشان را از سر راه نیاورده اند  که خزعبلات  شما را بشینند بخوانند بعد فیلتر بنمایند .

- ماده ی آلرژن دیگر که در ذهن ژوژمان بود ولی این فیلیفیل گفتن از ذهنش پراند ، استفاده از یک سری واژگان  به خصوص که ما اینجا  نمی گوییم تا  سیستم  فیل فیلینگ  تو خماریش بماند .  ( مرسی از دانشجوی پزشکی عزیز برای یادآوری به جاش  )

کميته تعيين مصاديق پايگاه هاي اينترنتي غيرمجاز با صدور اطلاعيه اي در اين خصوص اعلام کرد:

ملاک و معيار تعيين مصاديق غير مجاز مواد بيست گانه ماده 6 آيين نامه واحدهاي ارايه کننده خدمات اطلاع رساني و اينترنت رسا (ISP) از مجموعه مقررات و ضوابطر شبکه هاي اطلاع رساني و رايانه اي مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي است.

از نظر کمیته تعيين مصاديق پايگاه هاي اطلاع رساني رايانه اي غير مجاز بندهای:

«اخلال در وحدت و وفاق ملی»،

«القای بدبینی و ناامیدی در مردم نسبت به مشروعیت و کارآمدی نظام اسلامی» و

«ایراد افترا به مقامات و هریک از افراد کشور و توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی»، از مواد بیست گانه مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی شد.

در اطلاعیه ی این کمیته ی محترم آمده معيارهاي مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در تعيين مصاديق غير مجاز مبناي تصميم گيري اين کميته است و گرايشات سياسي در اتخاذ تصميمات دخالتي ندارد کما اين که عملکرد کميته از ابتدا تاکنون مويد اين موضوع است  .

طبق معمول همه چیز موید توهم گرایی دوستان است و ما همچنان روز را می بینیم در عین این که شب است !

و ما  همچنان بعد از این جست و جوی زیاد  مصادیق محترمه را در این وبلاگ دوستمان نیافتیم  که نیافتیم !


اظهار فضل و پاسخ گویی اشخاص محله مان   به فیلترینگ  وبلاگ  دل بستگی :


* تذکر: این اظهار نظر ها خیالی می باشد نه سیاسی ! ( فکر بد نکن ! )


آقای  فیلتر بکن ! : وبلاگ دل بستگی سرگردان بود داشت زار زار گریه می رد ، منم دلم به حالش سوخت فلفلیش کردم !

محمود خان محله  : این نوع رسانه، ابزار براندازی نظام‌های مستقل در دنیا است ! اصلا وقتی رسانه ی ملی داریم به این دسته گلی! چه نیازی ست به وبلاگ ؟

مشاور مطبوعاتی  محمود خان : من اصلا اطلاعی از این مسئله ندارم ، خبری هم ندارم . شما که می‌فرمایید اولین بار است که من متوجه شدم . ولی شما نگران نباشید این مبلغین جنبش رنگی  بدون رسانه هم  نمی مانند .

جعفر خان محله : شما چی می گی ؟ ما در آزادی مطلق به سر می بریم ! فیلتر میلتر هم نداریم ! اینها همش شایعه است برای اینکه می خوان بین مردم و حکومت فاصله بندازن ! ولی از اونجایی که مردم ما  با حکومت چیک تو  چیک می باشند روز 22 بهمن نشان  خواهند داد و مشتی محکم به شکم گرسنه ی دشمن فرو خواهند کرد و بادمجان بم کاشته شده زیر چشم دشمن آفت نداره و ازین حرفا !

فاطی خانوم  محله : ارزش اینها  کمتر از آن است که فیلتر  شوند . در  دوران  پادشاهی خ.اتمی ،  که مهره سوخته آمریکا (!)  می باشد  و به دلیل افشا شدن پشتوانه‌ای چون ه.اشمی رف.سنجانی، سوخته‌ تر شده است  این  آفت ها !  فرصت رشد و نمو پیدا کرده اند و پر رو شده اند و از نظر این جانب  چیده شدن دمشان فورس ماژور  بوده است !   ( شما به دل نگیر این فاطی خانوم ما زبونش تند و تیزه ولی تو دلش هیچی نیست ! )

ایشان در ادامه افاضات می فرمایند که  افرادی مزدور در داخل کشور دائم در حال سنگ اندازی زیر پای  معجزه ی هزاره ی سوم ما هستند ، جونم براتون  بگه مثه اینکه معجزه ی بعدی در راهه ! (خدا به  خیر کنه !)

آقای الی محله : یک سری افراد نادان در داخل کشور با آن وری ها دست به یکی کرده و دست به فیلتر زده اند !  عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد !


پی نوشت :

ما خواسته ی زیادی نداریم  که فقط خواستار قانونمند شدن  فیلترینگ سایت ها می باشیم  ! کمی توجه لطفا !

ما قصد بردن به گور خواسته های خود را نداریم آخر یک وجب جا که گنجایشش را ندارد !


با فیلتر شدن دل بستگی  ما به این نتیجه رسیدیم :

هر چقد دلتان می خواهد فحش بدهید ولی خواهشاً انتقاد میانه رو را  بذارید دم کوزه آبش را بخورید !

این پست را گذاشتیم یه امید اینکه از فیلتر مصون بمانیم  و امید  اینکهوبلاگ دلبستگی به کوری چشمان  بعضی ها دوباره شروع به کار نماید  ! آمین !


آهنگ نوشت به سینای دلبستگی  :

طاقت بیار رفیق … این زمزمه تو گوشمه ، فردا پر از آزادیه …

طاقت بیار رفیق … خورشید  پشت ماست …

( آیکون زهی خیالِ دوری که امید به نزدیک شدنش می باشد )


لینک نامرتبط : در مجله ی  کولاک لینکی را مشاهد فرمودیم  فکمان به زمین چسبید ! در این مجله آمده : تصاویری از یک ماده شیر را نمایش می دهد که پس از شکار کردن یک بز کوهی آفریقایی متوجه حامله بودن آن می شود و به جای خوردن شکارخود سعی می کند بچه درون شکم بز کوهی را نجات دهد.

این شیرماده پس ازشکارکردن متوجه می شودکه شکارش بارداربوده وابتدابه نجات بچه شکارخودمی پردازد وبدون دریدن شکاری که بازحمت بدست آورده٬ بروی زمین درازکشیده ودق می کند.

و اما داستان واقعی این تصاویر عجیب و تکان دهنده در دنیای وحش:

یک صبح سه شنبه در حالی که عکاس به همراه تیم همراهش برای یافتن رد پایی از شیرها به سمت جنوب Madikawe حرکت می کنند به طور کاملا غیر منتظره با لاشه یک بز کوهی و شیری در حال نفس نفس زدن در کنار لاشه او روبرو می شوند. شیر که مشخص است تازه شکار خود را بر زمین زده است کنار لاشه حرکت می کند. اما بر خلاف آنچه انتظار می رود، شیر ماده شکار خود را نمی خورد. عکاس که از دور شاهد این ماجراست شروع به تصویر برداری می کند. در زیر تصاویر این حادثه نادر را می بینید:

برای مشاهده ی تصاویر  بفرمایین  این لینک را کلیک بنمایید .

سلام

مانیـل (  خانومی ) عزیز  یه بازی وبلاگی از خود  ساتع  نموده به این شکل :


بازی به این صورته  که  با 1-2-3  کلمه یا  جمله متولدین   ماه ها  رو توصیف می کنیم . دوستان دقت کنید  که بیشتر از 3 تا نشه و جر هم نزنید دیگه  … !  حتی شما دوست عزیز …!   البته ژوژمان پارتی داره  مشمول  این قانون نمیشه ! شما هم برو با پارتی بیا !  در این راستا  لطفا از انواع و اقسام کتاب های فال  هم بهره  نگیرید !

با توجه به شناخت و  برداشت  خودتون از اطرافیانتون  متولدین ماه های مختلف رو توصیف کنید…  هر کی از رو کتاب تقلب کنه جر زنه !

ضمنا بنده توضیح بدم که متاسفانه یا خوشبختانه هیچ وقت حالشو نداشتم بشینم طالع بینی متولدین ماه های مختلف رو دید بزنم و همه ی این تراوشات فکری از رو شناخت ناقص الخلقه ی خودم می باشد ! اگه بهتون برخورد زنگ بزنین  118  فحش بدید !


فروردین : با  طنابش  نرید  تو چاه

اردیبهشت : حساس  و حسود  و  رقابت باز ! Watch Out

خرداد : خودم  :P   غیر قابل پیش بینی

تیـر : دم دمی مزاج – خسیس

مـرداد : لوطیمون  بچه با معرفتیه

شهریور : شاد و شنگول – فدارکار – پایمال کننده ی حقوق خود نه دیگران !

مهر : No Response to Paging

آبان : یاغی نما -  یک سوزن به خود می زند یک جوالدوز به دیگران

آذر : غرغرو – استاد تمام عیار در دادن گیر سه پیچ بلژیکی – دختر ضایع کن! –  یا      مرد ضایع کن !

دی: فهیم نما – عاقل نما – با جنبه;)

بهمن: منطقی – شب ها خودشو تو آب نمک میخوابونه

اسفند : احساساتی – ولی حقشو از حلقومت می کشه بیرون !


پی نوشت 1 :


علت خالی بودن عریضه برای متولدین ماه مهر ، این است که دور بر خودم متولد ماه مهری نیافتم !


پی نوشت 2 :


خانومی مهربونم مرسی که با دعوتت چراغ ژوژمانو روشن کردی .

ژوژمان دوستان خود بلاگ های: زندگی جاریست،Insomniac، شاید کمی ساده تر، چشم در چشم آسمان ،  امید ما خدا ، کلبه ی تنهایی من و آخ دندونم ، روزگار ما ، دانشجوی اقتصاد ، میتن بانو ، مدیسا ، میشکا ، دانشجوی پزشک ، پرنسس و و … اصلا همه ی دوستان که اهل آپ هستن را دعوت می نماید ! رسما همگی مهمان من هستید کباب محرم رشت البته در اتاق مجازی خیال !  :mrgreen:


پی نوشت 3 :


تلگرافی حرف زدن به ما نیامده !  همون طور که  ملاحظه  کردید  من  خودم جر زدم و به  دو سه  کلمه  توصیف  قانع  نشدم ! با توجه به سابقه ی من  در  بازی  وبلاگی  این ، این ،  این ، این و  اون ژوژمان و مینی مالیستی  ؟ نه   خودتون  بگید ! اصلا به من میاد این حرفا ؟؟؟


* کمی جنبه به خرج بدید لطفا ! خواهشا ! التماسا !

* باز هم میگم همه چی برای خنده است ببینم کسی بهش برخورده میزنم پستمو  دربوداغون می کنما گفته باشم ! اعصاب مصاب ندارم !


بعدتر  نوشت :


تا کنون بلاگ های    « زندگی جاریست … » و   « پزشک بارونی » و    « دندان پزشک متین »و   « کلبه تنهایی من  » ،  « کفش هایم کو » مرحمت نمودند و  این بازی را  آپ نموده اند . با تشکردر حد مثبت بی نهایت  از این عزیزانِ دلِ  حرف گوش کن ! :دی  باشد  که   دیگران هم یاد بگیرند و دست به کار بشند  تا دمی بیشتر دور هم بخندیم !

بفرمایین  رو لینک هاشون کلیک کنید دیگه  !  این لینک ها  رو واسه قشنگی نذاشتم ! بفرمایین   از دهن  میفته  ;)


بازی فیلسـوف :


فیلسوفمون هم  بسیار معرفت به خرج دادند و در  ستون نظرات  این پست این بازی رو انجام دادند  ، ازاونجایی که از نظربنده  شکل پاسخ گوییشون  جالب بود من جسارت کردم و کپیشو اینجا آوردم !  باشد تا دسته جمعی  از بازی فیلسوفمان مستفیض شویم :دی


فروردين : بد اخم /  زبر /  متکي به نفس

ارديبهشت : خوب /  خوب /  خوب! /  رمانتيک /  صادق و وفادار و مهربون

خرداد :   ميهن پرست /  فکر جهتدار /  داراي روحيه ي جواني

تير : زن شون همه کاره شونه. در عين حال رئيسن

مرداد : خودمم مردادي ام: مغرور/ داراي روحيه ي هنر پيشگي و نقش بازي کردن / تشنه ي مورد توجه واقع شدن

شهريور : بد اخم /  منضبط /  متعصب /  زود رنج / عصبي

مهر : مدير و آناليزرو

آبان : هفت رنگ و هفت خط /  گرم و زود جوش /  بسيار هنر پيشه و نقش باز

آذر : مغرور و آزادي بيش از اندازه طلب /  اندکي بي نزاکت /  دعوايي و عصبي

دي : نمي دونم.

بهمن : خوب /  خوب /  خوب!

اسفند : داراي فکر بسيار قوي و ايده مند ،  اما کم همت در اجرا،  احساساتي ،  مهربون و گاهي بسيار قــُد( یا غــُد ! )

سلامی به گرمی نفستون


پیش نوشت :

حرف از تعطیلی ژوژمان زدیم ،  دایی دکترمان و مامان منیژه یه تـَشـَر حسابی آمدند و ما نطق  قلممان باز شد و خاطره اپیزوددار از خود ول نمود !

از آنجایی که قبلا یکبار در<  این پستم >  شما را از خاطرات  ییلاقی مان مستفیض کرده بودم  و مورد تشویق قرار گرفتم برآن  شدم  تا خاطره ای دیگر نقل کنم ؛


اپیزود  اول  ؛

خسرو : سینا نخندی ها … تو فقط آه و ناله کن !

سینا : خب بابــــــــــا ! کجا بمونیم حالا  ؟!

خسرو : بریم پشت خونه  ی آق موسی  ! صدامون هم باید برسه بالاخره !


اپیزود دوم ؛


( تاراج ماشی در حین  شستن باک شیر )

تاراج ماشی : موسی نذار گوساله بیشتر ازاین شیر مادرشو بخوره ! واسه فروش  فردامون شیر کم میادا !


موسی ( روبه گوساله ) : ننه بع … ننه… بع !

گوساله حاضر به دل کندن شیر مادر نیست ، آخر سر با چـَک و لگدِ موسی کنار می کشد …

تاراج ماشی با خیال راحت شروع به دوشیدن گاو می کند .

پستان گاو بقدری پر است که با کوچکترین فشار انگشتان کوچک و پیر تاراج ماشی تخلیه  می شود. ذره ذره باک پر می شود .

من مبهوت حوصله ی تاراج ماشی ام که چگونه قطره قطره شیر جمع می کند .

بالاخره باک ها پر می شود و تاراج ماشی شروع به بستن در باک  می کند و راهی خانه می شود .


اپیزود سوم ؛


( سحر و روزبه در حین بازی حکم و مدام در حال جر زنی و کـُری خواندن با یکدیگر)

روزبه : حاکم جان ! حکم کن !

سحر : حکـــم … دل …

روزبه : حکمی که دل شود ! چه شــــــــود …!!!

سحر : شما به فکر ده لیوان آب جریمه باش که قراره در حلقومت فرو کنم !

سحر: بی بی دل

روزبه : بی بی لازم می کنی ؟ بفرمایین این هم  خشت …

سحر: رد کردی؟ دل نداری؟ آخــی…..اِی حمال آس و پاس …

روزبه : مثه اینکه شما فراموش کردی دست پیش رو کُت شدی؟!! حالا یه دست خوب اومده  واست ! دور بر داشتی ؟


اپیزود چهارم  ؛


( سارا  تنها روی تلار(ایوون ) در حال تمرین  بازی  یه قل دو قل برای مسابقه ی در پیش با کوهیار )

مادر سارا : سارا…سنگ هاتو پرت می کنم تو  جنگلا … پاشو برو از چشمه آب بیار …!

سارا : یعنی چـــــــــی ؟  اگه  این سنگ ها رو هم دور  بندازی صد در صد از کوهیار  می بازم ! من دستمم  با اینها فرضه ! یه دقه صبر کن الان میرم ! مامان آفرین … آفرین !!! (  نازک  کردن صدا )

مادر سارا : اومدم رفتی ها !


اپیزود پنجم  ؛


( پدر سارا ، چاقوی زنجانی به دست مشغول تیکه  کردن  گوشت های کبابی )

مادر سارا : امروز گوشت ها رو ریز تر تیکه کن مهمون های امروزمون  رشتی اند ! عادت ندارند دهنشونو زیاد باز کنند !

پدر سارا : به سارا بگو بره منقل و زغال و از محمد بگیره !


پدر سارا چاقوی زنجانی را وارد گوشت بی جان کرده و اولین تیکه را جدا نموده که صدایی می شنود …. !


آی کمک … آی کمک… کمک …

مار .. مار .. مار سینا رو گزیده ….


صدای افتادن باکی آمد ….

پدر  چاقوی زنجانی را برداشت ، بدو بدو به سمت صدا …!!!


تاراج ماشی (به محض شنیدن صدای داد و فریاد ) هل می شود باک شیر از دستانش جدا می شود و باک شیر از کوه قِل می خورد و در باک باز می شود و شیر …..


روزبه : صدای سیناست… ورقه های پاسور پرت کرده و بدو به سمت حادثه !


پدر  به خسرو و سینا نزدیک می شود !

سینا ( در حال آه و ناله ) به محض دیدن چاقوی زنجانی :?   به غلط کردن می افتد .

خسرو طبق معمول نیش خود را تا بناگوش باز نموده و سکوت می کند .

بابا خنده ی خسرو را می بیند و همه چی را متوجه می شود ! ( ماجرای چوپان دروغگو و :twisted:  )

بابا : پسر ! من مصمم اومده بودم  قسمت مار گزیدگی رو برش بدم ! تو نمی گی  اگه تیزی این چاقو به گوشتت می خورد ! بعد امروز باید گوشت تو رو کباب می کردیم !

همه  دیگر خود را رسانده اند برای تماشا !

( اصولا در دوران بی سوژگی و بی تکنولوژی اقامت در ییلاق همه طالب تماشای حوادث غیر مترقبه هستند ! )

تاراج ماشی هم به زحمت فراوان خود را می رساند ! از ماجرا که خبردار  می شود شروع می کند به غر زدن! مراسم  شیردوشیدن  فردا  گردن خسرو و سینا می افتد!


همه با خشم در چشم و خنده بر لب از هم جدا می شوند .

سحر (غرغرکنان ) : بخشکی شانس ! از دار دنیا  یه دست واسه ما خوب اومده بود اون هم اینجوری بازی بهم خورد! هر چی دلِ سره داشتم ! شاه …  بی بی  … سرباز ..تک خال..4 دست می تونستم باهاشون بگیرم ! حیف !


روزبه ( رو به خسرو سینا ) : الان گوله نمک بودن بهتون دست داده دیگه  نه ؟ حقش بود آقا میثم با همون چاقو گوشتونو می برید !

خسرو و سینا : :mrgreen:     نیش هایشان  باز !

( سارا در به در دنبال یکی از سنگ های گم شه  و زیر لب به خسرو غر می زند ! )

سارا : خسرو من سنگ نازنینمو  از تو می خوام  :(     داشتم به دادتون می رسیدم که سنگ بیچاره سر به نیست شد !

خسرو: من موندم تو با این فسقله قد چه جوری می خواستی به دادمون برسی!

سارا :evil:


پ.ن:

این خاطره ی منقوله یکی دیگر از خاطرات کودکی در دوران خوش خوشان ییلاق  در تابستان بود .. مثه همیشه باز هم میگم یادش  به خیر ..!!!

روزبه  الان زن داره … خسرو الان سرپرست یه خانواده ی 4 نفره است ! تاراج ماشی بیماری MS  گرفته واز پا اافتاده … سارا هم  سنگ های   یه قل دو قلشو گم کرده ،  داره ژوژمان می نویسه !

این پی نوشت را باصدای قمیشی بخوانید : نفس بکش … اینجا نفس غنیمته … توی سکوت مزرعه صدای تو یه نعمته …


همدرد نوشت :

میشکا جان خودتو ناراحت نکن ! تو تنها نیستی ! آیکون تبلیغ : با ژوژمان هیچ کس تنها نیست ! :P    من هم شبا تا ساعت 4  عین جغد ها تو اتاق خیالم مگس پرونی می کنم! به قول  یکی : هر کی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم  :|


پ.ن :

(این پ.ن ایهام داره هم به معنی پوزش نوشت هم …  یعنی چی می تونه باشه ؟ ) تصمیم داشتم که بازی لینک ها رو آپ بذارم ولی تا یه جایی پیش رفتم ولی بعدشو  بی خیال شدم ! با عرض پوزش از    عذراجون که دعوتشو  اجابت نکردم ! به هر حال تنبلیم گرفت  و حلال زاده  هم  میدونین به کی میره ؟ به  داییش :mrgreen:

ضمنا اگه مایل به دیدن عکس هایی ییلاق خوشگلمون هستین به   پست < من و محمد در تاریکی جنگل  > برید با چند عکس اضافه   ;)

پ.ن :

مدتی پیش  پزشک آینده ی عزیز ابتکاری به خرج دادند ودست خط خودشونو گذاشتند ، ما خوشمان آمد ، قطعه ای از کلمات ذهنمان را با دست خط خود بر کاغذ آوردیم . چه لحظه ی شیرینی ست که کلماتت را آرام و پر طمأنینه روی کاغذ بکشی و از دستان خود اثری روی کاغذی خالی  بر جای بگذاری …!!! این دست خط رو با رطوبت رشتی نشسته رو کاغذش تقدیم می کنم به شما دوستان نازنینم . به امید سربلندی همه شما در همه ی عرصه ها ی زندگی .


دل نوشت :


حرف هایم همچون قطره های بارانی سر درگم به شیشه ی ذهنم اصابت می کنند

و   راه خود را در پهنای نگاه بی رمقت گم  می کنند  …


ولی دستانم هنوز گرم است ، دیگر سردی وجودت مرا   دلسرد زندگی نمی کند …


این رویایم را با خود به دهکوره ی فراموشی ببری ، رویای دیگری می سازم …


پتک سیاه یأست را بر سر پر سودایم می کوبیدی …


غافل ازینکه نمی دانستی پتک تو خالی و پوسیده ات در مقابل عشق من به زندگی خرد خواهد شد …


افق عشق به زندگی همچون نوازش آفتابی که وجودم را گرم می کند ، بر لحظه های من سایه انداخته و در دلم رخنه کرده …


چگونه می خواهی تار را از پود دلم جدا کنی ؟   چگونه ؟


این رشته ها نا گسستنی است ، بیهوده مَکِش !


جواب دندان شکن :

فیلسوفمون حرفی زدند راجع به دخترها که دخترها از پسرها هیز ترند. ما به تریج قبامون بر خورد . و کمی فکر کردیم چه جواب دندان شکنی به ایشون بدیم تا حس فمنیستیمون ارضا شه تا پس فردا وجدان درد دخترانه ما رو نگیره ! اکنون در جواب به ایشون این عکس را رونمایی می کنیم ! بلی ! باشد که چنین بادا …!!!( منظورمان جواب دندان شکن  بدون سروکله شکستن است ! )

 

 

عرضم به خدمتتون :

عکس پایینی اصلا کنایه ی سیاسی نداره ولی می تونه داشته باشه :دی

بعدا نوشت:

حذف تبریک نوشت صرفا به این دلیل است چون احساس کردم پستم را زیادی خصوصی کردم !

lop


نمي دانم  پس از مرگم چه خواهد شد



lop2



نميخواهم

بدانم

كوزه گر

از خاك  اندامم

چه خواهد ساخت


lop3

ولي بسيار مشتاقم



lop4

كه از خاك گلويم سوتكي سازد



lop5

گلويم سوتكي باشد ، بدست كودكي گستاخ و بازيگوش



looop6

و او  يكريز و پي در پي  دم خويش را بر گلويم سخت  بفشارد



lop7

و خواب  خفتگان  خفته  را آشفته تر  سازد



lop8

بدين  سان  بشكند  در من ، سكوت مرگبارم  را  . . ..



 

پ.ن 1:

عجب  بشر دیوانه ای ست این نویسنده ی ژوژمان ! از اوج شادی به غم می رسد و از اوج غم به شادی …

پ.ن 2:

میخواستم یه عکس جالب بذارم ولی فرمتش jpg نبود وردپرس بالاش نیاورد:)

مهمل نوشت :

دوستان تار می بینم …!!! ( نه اشتباه نکنید جمله فلسفی نیست :D ) فک کنم وقتشه  سر عینکم یه هووی خوشگل بیارم:دی


b (33)



مودبانه پیشم آمدی


با لبخندی بسیار نرم و با نزاکت


دستان گرم تو نیمی کاهلانه و نیمی با ظرافت


بر دستم چسبیدند ،


و یک لحظه چشمان رازناک تو


با تقدّس تندیسی در چشمانم خیره شدند .


دریک کلام می گویم :


دوست خوب یعنی شادی …


یعنی رویش امید …


رویش زندگی …


رویش احساس …


رویش دوست داشتن …




پ.ن1: با تمام احساسم این شعرو به  متین بانوی مهربانم تقدیم می کنم .

پ.ن2: به قدری از دیدار متین بانویم خوشحال و ذوق زده شدم که این پست کوتاه رو کار گذاشتم !(آیکون مینی پست از ژوژمان بعیده ولی ژوژمان قابل پیش بینی نیست)  فردا هم  قراره  من و   صحرا مهمون متین جون و دانشگاه گیلانی ها بشیم:) … خوش به حالمون:)

پ.ن3: دلم قیلی ویلی میره واسه فردا … فردا زودتر بیا… ( قافیه رو داری دیگه ;)       )




بعدا نوشت :

درون من روشن شد  به دیدن دوستانی  چون  پرنسس و نیلوفرانه  و  متین بانوی مهربان و دوست داشتنی …

شب از ذوق مهمانی رفتن به  دانشگاه گیلان تا 3:30 خوابم نبرد  و صبحش هم از 7:30 بیدار بودم ..

همه چی مثه باد گذشت … کوتاه ولی شیرین … احساس غریبگی نکردم.



خصوصی نوشت :

متین بانوی نازنینم  با مهربانی هایت دلم را به گرمی آفتاب تابستان ،در این روز دل انگیز پاییزی  داغ داغ  کردی … واقعا نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم  . (بوس)

صحرای عزیزم حضورت واسم شادی آفرین بود  (گل)

ژوژمـان نویـس

 

 

سـارا از ژوژمـان اهل گیلانم متولد 7 خرداد 1368 دانشجوی پزشکی سال هاست در درون خود ژوژمانی به پا کرده ام که "من" هایِ من در نقش های مختلف در آن نمود می یابد . من های من ، "من"هایم را به میزمحاکمه کشانده ! قاضی این ژوژمان سکوت اختیار کرده ! در لحظه ی مرگ لب به سخن می گشاید. > .>

آرشیوستان

آن جـاودان

. . . در این عمر گریزنده که گویی جز خیالی نیست تو آن جاودان را در جهان خود ، پدید آور .
در این عمر گریزنده که گویی جز خیالی نیست
تو آن جاودان را در جهان خود ، پدید آور
که هر چیزی فراموش است و آن دم را زوالی نیست
در آن آنی که از خود بگذری واز تنگ خودخواهی
برایی در فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل ، برهانده از وسواس شیطانی
روانت شعله ای گردد ، فرو سوزد پلیدی را
بدرّد موج دودآلود شک و نا امیدی را
به سیر سال ها باید تدارک دید آن آن را
چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب جان را
به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را
تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما طُرف میدانی است
در این میدان اگر پیروز گردی ، گویمت گُردی
وگر بشکستی آن جا زودتر از مرگ خود مُردی